تبليغاتX
دوپیکر
از همه جا

دوستی که سه ماه بیش­تر نیست او را می­شناسمو این همه تاثر از رفتنش به جا می­گذارد. مجید حاجی باشی تهیه کننده­ی کار نبود، دوست بود و آن­قدر صمیمی که وقتی در بازگشت از سفرم اس.ام.اس عَبد دستیار کارگردان به دستم رسید: Majid Haji bashi is dead تا این لحظه نه صدای خنده­اش از این دور و ورها دور می­شود و نه "قربُنت برم همشهری"هایش . قرارمان این بود که دوگوله خوری خانم ها را راه بیندازیم و دفترت شده بود پاتوق بروبچه­های "این خلوت تنهایی" تنها تنها گذاشتی و رفتی و این همه خنده و خاطره را. من که اشکم بند نمی­آید. ای کاش مثل همه­ی تهیه کننده­ها فقط تهیه کننده بودی و از دوستی­ات بی­نصیب­مان می­گذاشتی.

 

نوشته شده توسط نازنین فراهانی  در ساعت 22:21 | لینک  | 

جایی برای پیرمردها نیست:
 آخرین فیلم برادران کوئن. کارگردانانی که قادرند سوژه های عادی را به به ترین شکل تبدیل به فیلم کنند. فیلم قصه ی مردی ست که اتفاقی به پول هنگفتی دست پیدا می کند و زنده گی اش را بر سر آن می گذارد . خاویر باردم در نقش یک آدم کش او را راحت نمی گذارد. سایه به سایه تعقیبش می کند. قصه به همین ساده گی ست. ولی جایی برای پیرمردها نیست با همین قصه ی ساده یک فیلم تمام عیار است. خاویر باردم مثل همیشه باور پذیر است. همان قدر که در "The Sea Inside " دوست داشتنی و محبوب است در "جایی برای پیرمردها نیست" منفور و منفی ست. اسکار نوش جانت

پرسپولیس :
مرجان ساتراپی به قولش عمل می کند و باعث افتخار پدربزرگش می شود. پرسپولیس سینماست. به قولی " خیلی سینماست"
فیلمی که در نهایت صداقت داستانش را بازگو می کند . مرجان ساتراپی همه چیز را دیده با همه ی جزئیاتش . فیلم از شدت واقعی بودن آن قدر متاثر کننده است که بعد از دیدنش حتمن دلت یک گریه ی سیر می خواهد. نه. فیلم سیاه نیست. از آن فیلم هایی که سعی بر سیاه بودن دارند. از آن فیلم هایی که سعی دارند احساسات تماشاچی را برانگیزند. پرسپولیس از واقعی بودنش تو را متاثر می کند. 
دلم می خواست اسکار می گرفتی خانم ساتراپی

نوشته شده توسط نازنین فراهانی  در ساعت 14:22 | لینک  | 

Heath Ledgerبعضی فیلم­ها، آن­قدر تاثیرگذارند که حتا تا سال­ها از یاد نمی­روند.

کوهستان بروک­بک برای او چنین فیلمی بود. فیلمی که لذت دیدنش را بارها، به تنهایی و با دیگران برده بود. فیلمی بود که دوست داشت با همه ببیند. همین کار را هم کرده بود. با تک­تک دوستانش فیلم را دیده بود. بعضی آدم­ها هم، تاثیر خودشان را می­گذارند. هیث لجر جزو بازیگرانی بود که برای او دیگر، بازیگر نبود. کسی بود که می­شناخت. 

 قبل­ترها اورا  در Patriot و 10 Things I Hate About You دیده بود،  اما هیث لجر برای او، جوان کم حرف، با آن گویش زیبا و به یادماندنی­اش، در فیلم کوهستان بروک­بک بود. او لحظات فیلم را زنده­گی کرده بود . سکانس پایانی فیلم را که او به عکسی که به در کمد زده بود، نگاه کرد و گفت: قول می­دم و حرفش را نیمه­تمام رها کرد، هیچ­گاه از یاد نمی­برد.

زیر دست گریمور نشسته بود. منشی صحنه داشت خبرهای روزنامه  را بلند

می­خواند. اول اسم را درست نشنید. خبر خوانده شده بود و او نشنیده بود. بعضی وقت­ها ما با تاخیر

می­شنویم و این از آن لحظات بود.

یک­باره شنید. برگشت. جوری که قلم موی گریمور به صورتش خورد: گفتی چی؟ هیث لجر؟

بدجور به هم ریخته بود. این چه حسی بود؟ بغض داشت. از این حس خجالت

می­کشید. رنگش پریده بود. دلش

می­خواست بلند شود و چند لحظه­ خلوت کند. موسیقی زیبای کوهستان

بروک­بک توی گوشش می­پیچید. دلش می­ریخت. صدای او، وقتی از دخترش پرسید: ? He loves you و چه­قدر با دوستانش ادای  او را درآورده بودند و کیف کرده بودند . ادای حرف زدنش که لبهاش را تکان نمی داد و کلمات از لای دندانش انگار به زور بیرون می ریخت. . چه قدر بازی او را تحسین کرده بود و حالا این چه حسی بود؟ حسی مثل یک خاطره از کوهستان بروک بک.

 دلش می­ریخت. با بدجنسی آرزو کرده بود ای کاش آن یکی...  گریمور نگاهش کرد: بابا مهم نیست، فک و فامیلت که نیست.

خجالت کشید. سعی کرده بود خودش را کنترل کند، ولی انگار نتوانسته بود. گفت: مثل این که باید به این تسلیت بگیم. خجالت کشید. خندید: نه بابا چه طور؟ و همه خندیدند. این حس چه بود؟ داشت گریه­اش می­گرفت. نفس عمیقی کشید و به خودش مسلط شد.

دلش گرفته بود.
نوشته شده توسط نازنین فراهانی  در ساعت 21:42 | لینک  | 

گاه از هرچه مي­نويسيم  شرمنده مي­شويم. و اين گاه وقتي­ست كه شعري آن­قدر درياست كه ...

 

تکه ای از شعری بلند  از نزار قبانی

 

"روزي كه ديدمت

تمام نقشه­هايم

تمام پيش­بيني­هايم را

پاره كردم"

نوشته شده توسط نازنین فراهانی  در ساعت 20:44 | لینک  | 

وقتي شنيدم قيصر امين­پور مرد، به فكر نوشتن در مورد اون نبودم. اصولن مرثيه
نويس نيستم. حالا هم زمان گذشته و مرثيه­ها نوشته شده.  اما این شعرو که
خوندم دلم گرفت. یادش به خیر

حرفهاي ما هنوز ناتمام ...
         تا نگاه مي‌كني : 
                                 وقت رفتن است
         باز هم همان حكايت هميشگي !
         پيش از آن كه با خبر شوي !
         لحظه عزيمت تو ناگزيز مي‌شود
         آي ...
         اي دريغ و حسرت هميشگي ! 
         ناگهان
                         چقدرزود 
 
                                    دير مي‌شود !

نوشته شده توسط نازنین فراهانی  در ساعت 1:46 | لینک  | 

امير رضا كوهستاني باز هم هيجان­زده­ام كرد. رقص روي ليوان­ها را كه آن­سال­ها ديدم، آن­قدر باليدم و آن­قدر خوش­حال بودم كه بالاخره يك ايراني، دركي درست از بازيگري دارد. "رقص روي ليوان­ها "و بعد از آن ديدن "تجربه­هاي اخير" من و همراهانم را آن­قدر شگفت­زده كرده بود كه مترصد بودم جايي او را ببينم و دست­مريزادي بگويم. در مملكتي كه بازي­گري در سينمايش، خاله­بازي كودكانه است و اگر بازي­گر بخواهد ابتكاري هم به خرج بدهد و اين وسط­ها كاري كند كه  در زنده­گي عادي مي­كنيم، كارگردان، كاتش به هوا مي­رود و دادش، ديدن اين همه بازي واقعي، عين زنده­گي، مثل زنده­گي، باورپذير و  نمي­دانم، دست­مريزاد دارد. اما اميررضا كوهستاني با كوارتت بيش­تر شگفت­زده­ام كرد. وقتي مهين صدري (بازي­گر نقش شيوا) دعوتم كرد و گفت كه خودش بازي كرده، تعجب كردم. نه انتظار بازي خوب داشتم و نه تصوري از آن. با اولين ديالوگ مهين صدري كمي توي جايم جابه­جا شدم و چند لحظه­اي كه گذشت، نمي­توانستم درست سرجايم بنشينم.: تپق­هاي ميان كلمات، كه ساخته­گي هم نبود، مكث­ها، توي حرف خودپريدن­ها، جملات نصفه رها شده، كلماتي كه به تكيه­كلام­هاي شخصيت تبديل شده بود و همه و همه من را به آرزوي ديدن يك بازي ناتورال به معني واقعي آن رساند. كوارتت با چهار بازي­گر، دو قصه را هر كدام از قصه­ها را از زبان و ديدگاه دو نفر تعريف مي­كند. كوارتت نمي­تواند انتظار كساني را كه هنوز دل­شان بازي­هاي اغراق­شده مي­خواهد و بيان تاتري و دل­شان ميزانس و حركت مي­خواهد و  از اين جور... برآورده ­كند.  كوارتت جايي براي حركت ندارد، اين را اگر متن را و موقعيتي را كه شخصيت­ها در آن قرارگرفته­اند، بفهميم متوجه خواهيم شد. در هيچ نمايشي شخصيتي كه داخل يك آسانسور است، دراز نمي­كشد. مي­دانم كه كارگردان هم دنبال اين نيست كه انتظار آن­ها را جواب دهد و چه لذت­بخش كه  نمايش "كوارتت" اميررضا كوهستاني اين همه تماشاچي مشتاق دارد. هميشه مي­­گفتم مردم ما همين مردمي هستند، كه فيلم­هاي درست را مي­بينند و دوست دارند، اين ما هستيم كه تماشاچي ايراني را دستِ كم گرفته­ايم.

 

نوشته شده توسط نازنین فراهانی  در ساعت 20:49 | لینک  | 

 

 

خوابت

خراب مي‏شود و

خنده‏ات

خط‏خطي

اين ماتيك هم قلابي‏ست

نوشته شده توسط نازنین فراهانی  در ساعت 5:13 | لینک  | 

دوستان عزیز

یادداشتم در مورد اقتباس ادبی در سینما را این جا بخوانید

نوشته شده توسط نازنین فراهانی  در ساعت 21:10 | لینک  | 

 

اولين بار چهر‏ه‏ي ظريف و زنانه‏اش را در تايتانيك ديدم. شنيدن اين كه لئوناردو دي كاپريو، تبديل به گران‏ترين بازيگر هاليوود شده فقط باعث تعجبم مي‏شد. نه چهره‏اش برايم جذابيت يك بازيگر مرد را داشت و نه بازي‏اش مرا به عنوان يك تماشاچي جدي سينما برمي‏انگيخت. اين جدي بودن، گاهي باعث تعصب هم مي‏شود. چند سال پيش در هند ، با فيلم Catch me if you can  ، وقتي بار ديگر او را روي پرده‏ي سينما، ديدم، هنوز مقاومت داشتم. اما من با همه‏ي مقاومتم با او كمي آشتي كردم. "كمي" ، به همان دليل بازمانده‏ي تايتانيك و همان چهره‏ي ظريف بود كه هنوز خوب به دلم نمي‏نشست اما باور كرده بودم كه او بازيگر توانايي‏ست.

ديدن هوانورد و Departed مرا با بازيگري مواجه كرد كه صاحب تمام قدرت‏هاي لازم براي يك بازيگرست. لئوناردو دي كاپريو، به ليست به‏ترين بازيگران زنده‏گي من پيوست، به ليست كساني كه در مقابل بازي‏شان، تعظيم مي‏كنم . آل‏پاچينو، براندو، دنيرو، مريل‏استريپ، مل‏گيبسون و از بازيگران نسل جديد كه گاهي در واقعي بودن از قديمي‏ها جلو مي‏زنند مثل برادپيت. (يك بار در يك روزنامه‏ خواندم، بازي كليشه‏اي برد پيت در بابل، و فكر كردم خدايا بازي كليشه‏اي هم از آن حرف‏هاست. چگونه و در چه جاي‏گاهي ما مي‏توانيم در مورد فيلمي مثل بابل با بازي بي‏نظير و به يادماندني برادپيت و بقيه‏ي بازيگران به خودمان اجازه‏ي نقد بدهيم. وقتي همه چيز درست و درست و درست است.) بازيگراني كه لحظاتي را خلق مي‏كنند كه من به عنوان يك تماشاچي عاشق سينما، حيرت‏زده مي‏مانم كه چگونه ممكن است، اين همه واقعي بودن، اين همه مثل زنده‏گي بودن؟!  لئوناردوي عزيز، در Departed شگفت‏زده‏ام كرد، در هوانورد به خاطر بازي عجيب و به يادماندني‏اش به خاطر واقعي بودنش، اشكم را درآورد. بارها تكرار مي‏كردم: چه طور ممكن است؟ بارها بلند شدم و نتوانستم روي صندلي‏ام بنشينم. بارها حيرت‏زده، كف زدم و بارها از خود اين سؤال تكراري را پرسيدم كه : ما در سينما چه مي‏كنيم؟ و باز به اين نتيجه رسيدم كه اين‏جا همه چيز شوخي‏ست. سينماي ما يك شوخي بزرگ است. نگاه‏هاي ظريف و بي‏درشت‏نمايي دي‏كاپريو، وقتي ذره‏ي كلوچه را روي پيراهن آن مرد مي‏بيند، عصبيت واقعي او ، وقتي جودلا، به غذايش دست مي‏زند،‌ وسواسي كه در پوست و گوشتش رفته ...و نمي‏دانم منتقد نيستم و كلمات منتقدين را بلد نيستم،‌ فقط مي‏توانم بگويم شماها چه‏قدر واقعي هستيد؟! و لحظه‏اي ، لحظه‏اي تصنع در بازي‏هاي‏تان نيست و ما اين‏جا چه مي‏كنيم؟ اين دوفيلم فقط به خاطر بازي دي‏كاپريو نيست كه اين‏همه به وجدم آورده. Departed Departedو هوانورد فيلم‏هايي هستند با همه‏ي ويژه‏گي‏هاي يك فيلم خوب. اما واقعن چرا در سينماي هاليوود، حتا بازيگري كه يك لحظه بازي دارد، درست سر جايش قرار مي‏گيرد . هميشه برايم سؤال است كه چگونه؟ ...  آن‏وقت اين‏جا ،‌ واقعن كدام بازيگر توانسته ما را به اندازه‏ي همان يك لحظه بازي، تكان‏مان بدهد؟

 

 

 

نوشته شده توسط نازنین فراهانی  در ساعت 16:33 | لینک  | 

Paul-Gauguin 

پل گوگن، از نقاشاي مورد علاقه‏ي منه. به خاطر همينم يكي از نقاشي‏هاشو كه دوست دارم گذاشتم اين‏جا، ولي برخي دوستان پيغام گذاشتند كه گوگن رو نمي‏شناسند. اينم يه مطلب خيلي كوتاه در مورد گوگن :

 

پل گوگن (۹مي ۱۹۰۳- 7ژوئن ۱۸۴۸ )، يكي از قدرت‏مندترين نقاشان پست‏امپرسيونيست فرانسوي است.  رفت‏وآمد اتفاقي او، به كافه‏ي Nouvelle Athenes

باعث آشنايي او با كاميل پيسارو و ديگر امپرسيونيست‏ها شد. بنابراين نقاشي‏هاي اوليه‏ي او تحت تاثير امپرسيونيست‏ها به خصوص پيسارو بود. نقاشي‏هاي گوگن به لحاظ فرم و رنگ بسيار پرمعناست. او معتقد بود كه خويشاوندي نزديكي ميان نقاشي و موزيك وجود دارد. نقاش مي‏تواند رنگ‏ها را مانند نت‏هاي موزيك، انتخاب كند. اين ايده بعدها توسط كاندينسكي نيز اجرا شد. گوگن از اكسپرسيونيسم و نقاشي آبستره نيز تاثير پذيرفت. اما با دريافت كميت‏هاي سمبليك خطوط،‌ سطوح و رنگ‏ها به نوآوري پرداخت. در سال ۱۸۸۵ گوگن از خانواده‏اش جدا شد و خود را كاملن وقف نقاشي كرد. در ۱۸۸۶ به پون-اون در بريتاني  پناه برد. در سال ۱۸۹۱ به تائيتي و جزاير ماركيسز رفت،‌ با اين اميد كه بهشت گم‏شده‏اش را بازيابد. جايي كه منبع الهام ۶۶ تابلوي نقاشي  او بود. سوژه‏هاي گوگن، فضاي محلي و روستائيان بودند. او بعد از سفري به پاريس مجددن به اين منطقه بازگشت
و در همان‏جا مُرد

 

نوشته شده توسط نازنین فراهانی  در ساعت 8:1 | لینک  |