دوستی که سه ماه بیشتر نیست او را میشناسمو این همه تاثر از رفتنش به جا میگذارد. مجید حاجی باشی تهیه کنندهی کار نبود، دوست بود و آنقدر صمیمی که وقتی در بازگشت از سفرم اس.ام.اس عَبد دستیار کارگردان به دستم رسید: Majid Haji bashi is dead تا این لحظه نه صدای خندهاش از این دور و ورها دور میشود و نه "قربُنت برم همشهری"هایش . قرارمان این بود که دوگوله خوری خانم ها را راه بیندازیم و دفترت شده بود پاتوق بروبچههای "این خلوت تنهایی" تنها تنها گذاشتی و رفتی و این همه خنده و خاطره را. من که اشکم بند نمیآید. ای کاش مثل همهی تهیه کنندهها فقط تهیه کننده بودی و از دوستیات بینصیبمان میگذاشتی.

آخرین فیلم برادران کوئن. کارگردانانی که قادرند سوژه های عادی را به به ترین شکل تبدیل به فیلم کنند. فیلم قصه ی مردی ست که اتفاقی به پول هنگفتی دست پیدا می کند و زنده گی اش را بر سر آن می گذارد . خاویر باردم در نقش یک آدم کش او را راحت نمی گذارد. سایه به سایه تعقیبش می کند. قصه به همین ساده گی ست. ولی جایی برای پیرمردها نیست با همین قصه ی ساده یک فیلم تمام عیار است. خاویر باردم مثل همیشه باور پذیر است. همان قدر که در "The Sea Inside " دوست داشتنی و محبوب است در "جایی برای پیرمردها نیست" منفور و منفی ست. اسکار نوش جانت
پرسپولیس :
مرجان ساتراپی به قولش عمل می کند و باعث افتخار پدربزرگش می شود. پرسپولیس سینماست. به قولی " خیلی سینماست"
فیلمی که در نهایت صداقت داستانش را بازگو می کند . مرجان ساتراپی همه چیز را دیده با همه ی جزئیاتش . فیلم از شدت واقعی بودن آن قدر متاثر کننده است که بعد از دیدنش حتمن دلت یک گریه ی سیر می خواهد. نه. فیلم سیاه نیست. از آن فیلم هایی که سعی بر سیاه بودن دارند. از آن فیلم هایی که سعی دارند احساسات تماشاچی را برانگیزند. پرسپولیس از واقعی بودنش تو را متاثر می کند.
دلم می خواست اسکار می گرفتی خانم ساتراپی
بعضی فیلمها، آنقدر تاثیرگذارند که حتا تا سالها از یاد نمیروند.
کوهستان بروکبک برای او چنین فیلمی بود. فیلمی که لذت دیدنش را بارها، به تنهایی و با دیگران برده بود. فیلمی بود که دوست داشت با همه ببیند. همین کار را هم کرده بود. با تکتک دوستانش فیلم را دیده بود. بعضی آدمها هم، تاثیر خودشان را میگذارند. هیث لجر جزو بازیگرانی بود که برای او دیگر، بازیگر نبود. کسی بود که میشناخت.
قبلترها اورا در Patriot و 10 Things I Hate About You دیده بود، اما هیث لجر برای او، جوان کم حرف، با آن گویش زیبا و به یادماندنیاش، در فیلم کوهستان بروکبک بود. او لحظات فیلم را زندهگی کرده بود . سکانس پایانی فیلم را که او به عکسی که به در کمد زده بود، نگاه کرد و گفت: قول میدم و حرفش را نیمهتمام رها کرد، هیچگاه از یاد نمیبرد.
زیر دست گریمور نشسته بود. منشی صحنه داشت خبرهای روزنامه را بلند
میخواند. اول اسم را درست نشنید. خبر خوانده شده بود و او نشنیده بود. بعضی وقتها ما با تاخیر
میشنویم و این از آن لحظات بود.
یکباره شنید. برگشت. جوری که قلم موی گریمور به صورتش خورد: گفتی چی؟ هیث لجر؟
بدجور به هم ریخته بود. این چه حسی بود؟ بغض داشت. از این حس خجالت
میکشید. رنگش پریده بود. دلش
میخواست بلند شود و چند لحظه خلوت کند. موسیقی زیبای کوهستان
بروکبک توی گوشش میپیچید. دلش میریخت. صدای او، وقتی از دخترش پرسید: ? He loves you و چهقدر با دوستانش ادای او را درآورده بودند و کیف کرده بودند . ادای حرف زدنش که لبهاش را تکان نمی داد و کلمات از لای دندانش انگار به زور بیرون می ریخت. . چه قدر بازی او را تحسین کرده بود و حالا این چه حسی بود؟ حسی مثل یک خاطره از کوهستان بروک بک.
دلش میریخت. با بدجنسی آرزو کرده بود ای کاش آن یکی... گریمور نگاهش کرد: بابا مهم نیست، فک و فامیلت که نیست.
خجالت کشید. سعی کرده بود خودش را کنترل کند، ولی انگار نتوانسته بود. گفت: مثل این که باید به این تسلیت بگیم. خجالت کشید. خندید: نه بابا چه طور؟ و همه خندیدند. این حس چه بود؟ داشت گریهاش میگرفت. نفس عمیقی کشید و به خودش مسلط شد.
گاه از هرچه مينويسيم شرمنده ميشويم. و اين گاه وقتيست كه شعري آنقدر درياست كه ...
تکه ای از شعری بلند از نزار قبانی
"روزي كه ديدمت
تمام نقشههايم
تمام پيشبينيهايم را
پاره كردم"
نويس نيستم. حالا هم زمان گذشته و مرثيهها نوشته شده. اما این شعرو که
خوندم دلم گرفت. یادش به خیر
حرفهاي ما هنوز ناتمام ...
تا نگاه ميكني :
وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگي !
پيش از آن كه با خبر شوي !
لحظه عزيمت تو ناگزيز ميشود
آي ...
اي دريغ و حسرت هميشگي !
ناگهان
چقدرزود
دير ميشود !
امير رضا كوهستاني باز هم هيجانزدهام كرد. رقص روي ليوانها را كه آنسالها ديدم، آنقدر باليدم و آنقدر خوشحال بودم كه بالاخره يك ايراني، دركي درست از بازيگري دارد. "رقص روي ليوانها "و بعد از آن ديدن "تجربههاي اخير" من و همراهانم را آنقدر شگفتزده كرده بود كه مترصد بودم جايي او را ببينم و دستمريزادي بگويم. در مملكتي كه بازيگري در سينمايش، خالهبازي كودكانه است و اگر بازيگر بخواهد ابتكاري هم به خرج بدهد و اين وسطها كاري كند كه در زندهگي عادي ميكنيم، كارگردان، كاتش به هوا ميرود و دادش، ديدن اين همه بازي واقعي، عين زندهگي، مثل زندهگي، باورپذير و نميدانم، دستمريزاد دارد. اما اميررضا كوهستاني با كوارتت بيشتر شگفتزدهام كرد. وقتي مهين صدري (بازيگر نقش شيوا) دعوتم كرد و گفت كه خودش بازي كرده، تعجب كردم. نه انتظار بازي خوب داشتم و نه تصوري از آن. با اولين ديالوگ مهين صدري كمي توي جايم جابهجا شدم و چند لحظهاي كه گذشت، نميتوانستم درست سرجايم بنشينم.: تپقهاي ميان كلمات، كه ساختهگي هم نبود، مكثها، توي حرف خودپريدنها، جملات نصفه رها شده، كلماتي كه به تكيهكلامهاي شخصيت تبديل شده بود و همه و همه من را به آرزوي ديدن يك بازي ناتورال به معني واقعي آن رساند. كوارتت با چهار بازيگر، دو قصه را هر كدام از قصهها را از زبان و ديدگاه دو نفر تعريف ميكند. كوارتت نميتواند انتظار كساني را كه هنوز دلشان بازيهاي اغراقشده ميخواهد و بيان تاتري و دلشان ميزانس و حركت ميخواهد و از اين جور... برآورده كند. كوارتت جايي براي حركت ندارد، اين را اگر متن را و موقعيتي را كه شخصيتها در آن قرارگرفتهاند، بفهميم متوجه خواهيم شد. در هيچ نمايشي شخصيتي كه داخل يك آسانسور است، دراز نميكشد. ميدانم كه كارگردان هم دنبال اين نيست كه انتظار آنها را جواب دهد و چه لذتبخش كه نمايش "كوارتت" اميررضا كوهستاني اين همه تماشاچي مشتاق دارد. هميشه ميگفتم مردم ما همين مردمي هستند، كه فيلمهاي درست را ميبينند و دوست دارند، اين ما هستيم كه تماشاچي ايراني را دستِ كم گرفتهايم.
خوابت
خراب ميشود و
خندهات
خطخطي
اين ماتيك هم قلابيست
یادداشتم در مورد اقتباس ادبی در سینما را این جا بخوانید
اولين بار چهرهي ظريف و زنانهاش را در تايتانيك ديدم. شنيدن اين كه لئوناردو دي كاپريو،
به گرانترين بازيگر هاليوود شده فقط باعث تعجبم ميشد. نه چهرهاش برايم جذابيت يك بازيگر مرد را داشت و نه بازياش مرا به عنوان يك تماشاچي جدي سينما برميانگيخت. اين جدي بودن، گاهي باعث تعصب هم ميشود. چند سال پيش در هند ، با فيلم Catch me if you can ، وقتي بار ديگر او را روي پردهي سينما، ديدم، هنوز مقاومت داشتم. اما من با همهي مقاومتم با او كمي آشتي كردم. "كمي" ، به همان دليل بازماندهي تايتانيك و همان چهرهي ظريف بود كه هنوز خوب به دلم نمينشست اما باور كرده بودم كه او بازيگر تواناييست.
ديدن هوانورد و Departed مرا با بازيگري مواجه كرد كه صاحب تمام قدرتهاي لازم براي يك بازيگرست. لئوناردو دي كاپريو، به ليست بهترين بازيگران زندهگي من پيوست، به ليست كساني كه در مقابل بازيشان، تعظيم ميكنم . آلپاچينو، براندو، دنيرو، مريلاستريپ، ملگيبسون و از بازيگران نسل جديد كه گاهي در واقعي بودن از قديميها جلو ميزنند مثل برادپيت. (يك بار در يك روزنامه خواندم، بازي كليشهاي برد پيت در بابل، و فكر كردم خدايا بازي كليشهاي هم از آن حرفهاست. چگونه و در چه جايگاهي ما ميتوانيم در مورد فيلمي مثل بابل با بازي بينظير و به يادماندني برادپيت و بقيهي بازيگران به خودمان اجازهي نقد بدهيم. وقتي همه چيز درست و درست و درست است.) بازيگراني كه لحظاتي را خلق ميكنند كه من به عنوان يك تماشاچي عاشق سينما، حيرتزده ميمانم كه چگونه ممكن است، اين همه واقعي بودن، اين همه مثل زندهگي بودن؟! لئوناردوي عزيز، در Departed شگفتزدهام كرد، در هوانورد به خاطر بازي عجيب و به يادماندنياش به خاطر واقعي بودنش، اشكم را درآورد. بارها تكرار ميكردم: چه طور ممكن است؟ بارها بلند شدم و نتوانستم روي صندليام بنشينم. بارها حيرتزده، كف زدم و بارها از خود اين سؤال تكراري را پرسيدم كه : ما در سينما چه ميكنيم؟ و باز به اين نتيجه رسيدم كه اينجا همه چيز شوخيست. سينماي ما يك شوخي بزرگ است. نگاههاي ظريف و بيدرشتنمايي ديكاپريو، وقتي ذرهي كلوچه را روي پيراهن آن مرد ميبيند، عصبيت واقعي او ، وقتي جودلا، به غذايش دست ميزند، وسواسي كه در پوست و گوشتش رفته ...و نميدانم منتقد نيستم و كلمات منتقدين را بلد نيستم، فقط ميتوانم بگويم شماها چهقدر واقعي هستيد؟! و لحظهاي ، لحظهاي تصنع در بازيهايتان نيست و ما اينجا چه ميكنيم؟ اين دوفيلم فقط به خاطر بازي ديكاپريو نيست كه اينهمه به وجدم آورده. Departed
و هوانورد فيلمهايي هستند با همهي ويژهگيهاي يك فيلم خوب. اما واقعن چرا در سينماي هاليوود، حتا بازيگري كه يك لحظه بازي دارد، درست سر جايش قرار ميگيرد . هميشه برايم سؤال است كه چگونه؟ ... آنوقت اينجا ، واقعن كدام بازيگر توانسته ما را به اندازهي همان يك لحظه بازي، تكانمان بدهد؟
پل گوگن، از نقاشاي مورد علاقهي منه. به خاطر همينم يكي از نقاشيهاشو كه دوست دارم گذاشتم اينجا، ولي برخي دوستان پيغام گذاشتند كه گوگن رو نميشناسند. اينم يه مطلب خيلي كوتاه در مورد گوگن :

پل گوگن (۹مي ۱۹۰۳- 7ژوئن ۱۸۴۸ )، يكي از قدرتمندترين نقاشان پستامپرسيونيست فرانسوي است. رفتوآمد اتفاقي او، به كافهي Nouvelle Athenes
باعث آشنايي او با كاميل پيسارو و ديگر امپرسيونيستها شد. بنابراين نقاشيهاي اوليهي او تحت تاثير امپرسيونيستها به خصوص پيسارو بود. نقاشيهاي گوگن به لحاظ فرم و رنگ بسيار پرمعناست. او معتقد بود كه خويشاوندي نزديكي ميان نقاشي و موزيك وجود دارد. نقاش ميتواند رنگها را مانند نتهاي موزيك، انتخاب كند. اين ايده بعدها توسط كاندينسكي نيز اجرا شد. گوگن از اكسپرسيونيسم و نقاشي آبستره نيز تاثير پذيرفت. اما با دريافت كميتهاي سمبليك خطوط، سطوح و رنگها به نوآوري پرداخت. در سال ۱۸۸۵ گوگن از خانوادهاش جدا شد و خود را كاملن وقف نقاشي كرد. در ۱۸۸۶ به پون-اون در بريتاني پناه برد. در سال ۱۸۹۱ به تائيتي و جزاير ماركيسز رفت، با اين اميد كه بهشت گمشدهاش را بازيابد. جايي كه منبع الهام ۶۶ تابلوي نقاشي او بود. سوژههاي گوگن، فضاي محلي و روستائيان بودند. او بعد از سفري به پاريس مجددن به اين منطقه بازگشت
و در همانجا مُرد
