چیزهایی که به هیچکس نمیشود گفت چه میشود؟ چیزهایی که برتو میگذرند و به هیچکس نمیشود گفت چه میشود؟ هیچ ... میمانند. کهنه میشوند. اما تمام نمیشوند. میمانند. جایی میمانند اما از بین
نمیروند. گاهی همانجا که هستند آنقدر قوی میشوند که یک روز...
چیزهایی که به هیچکس نمیشود گفت بیرون نمیروند، از یاد هم نمیروند. مثل پیرمردی شیک پوشِ پنهان در بارانیِ بلند و کلاهی که تا نیمه صورت را پوشانده بود با چند جلد کتاب بر دست، و صدایی که آهسته
میگفت: کتاب کتاب .. همیشه در خاطر میمانند.
دوباره آمده . درهای وجودتان را باز کنید. کسي بر در خانه شما مي کوبد. نگذاريد پشت در بماند. مباد برود. که اگر برود، خدا برود. در بگشاييد و پذيرايش شويد. ديوارها را فروريزيد و درآغوشش بگيريد. فرياد برآوريد وبخوانيدش زيرا چه شب ها و روزها شما را به سوي خود خوانده و خود را ناخوانده انگاشته ايد ...
او را. او را. او را. بنگريدش. و لحظه اي رهايش نکنيد.
چشمانتان را بگشاييد و ببينيد. اودوباره مي آيد
ا.م.رام الله
در آن روزها که من خسته از زندهگی و بطالتش، در آن روزهای تنهایی، تنهایی سخت که روحم را میخورد و جسمم را بیتاب کرده بود، میانِ قریهنشینان فرجآباد ، تنها فرانچسکوی قدیس، از زبانِ کریستینِ گوشهنشین در لوکروزو، یاریام کرد. در آن روزها که من تمام میشدم و دریا تاب نمیآورد زجهزدنهایم ... در آن روزها که کسی یادش رفته بود ... فرانچسکو یادم کرد...
" امروز من همنامِ یحیای تعمید دهنده و یوحنای انجیلنگار میشوم. میدانی انجیل یوحنا چگونه آغاز میشود؟ "درآغاز کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خود خدا بود." برای مردمانی چون تو آغاز چه میتواند باشد جز نخستین پولی که عاید میشود و نخستین دختری که در سبزهزاری واژگون میگردد؟ برای من آغاز، همینجا و در سکوت خداست، در قدرت کلمه است. تو پدر منی. تو تنها از بدو تولد پدر من بودهای و این زمانی بس کوتاه است. من جملهی فضیلتها را زمانهای دراز پیش از تو یافتهام، در ماوراها. من مانند ماهیی آزاد به سوی آبهای جاودانه بازمیگردم. میروم تا وجودم را میان کلامِ سرمستانه و خداوند خاموش بلغزانم. میان این دو فضایل چیزی حایل نیست و فاصلهای وجود ندارد، اما من خوب میدانم که چگونه خود را در آن میانه جای دهم و به روحم نازکیی لازم و خاکساریی سزاوار را ببخشم......
خداوندا بادا که بیشتر در پی تسلی دادن باشم تا تسلی یافتن،
در پی فهمیدن باشم تا فهمیده شدن
در پی دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن
چه با دادن است که میگیریم،
با فراموشی خویشتن است که خویشتن را بازمییابیم
با بخشودن است که بخشایش به کف میآوریم،
با مردن است که به زندهگی برانگیخته میشویم."
پنکهی سقفی بالا سرم میچرخد و پشهها امان نمیدهند. پنجرهها را باز میکنم. دور تا دور این خانه پنجره است. باد توی خانه هو میکشد. پنکهی سقفی میچرخد. فرانچسکو میخواند با مردن است که به زندهگی برانگیخته میشویم.
باید رنگ چشم هایت
طعم لب هایت
و حسّ اعتمادی که از دست هایت می گیرم
یک جایی یادداشت کنم
امشب یادداشتم را کنارم گذاشته ام
۳
۲
۱
حالا به تر فیلم می بینم
هنوز یادم نیست
کفنت سفید بود یا سبز
سرت بوی گل رز
نه ..دروغ گفتم
گفتم بوی گل می دهی
نگفتم
ترسیدم و ماندم
بالای سرت که بوی گل رز
نه مثل حالا دروغ گفتم
وقتی ماندم و ترسیدم
گفتی : ترسیدی؟
دروغ گفتم
گاهی یادم می رود زنده گی باید کرد. گاهی یادم می رود که هی به خودم یادآوری کنم باید زنده گی را مزمزه کرد و تا ته سرکشید... گاهی یادم می رود، زنده گی مثل باد می گذرد. گاهی یادم می رود که به خودم یاد داده بودم برای هیچ چیز غصه نخورم، برای هیچ چیز غبطه نخورم. گاهی مرگ ، یادآوری می کند ، زنده گی کنیم... بابک بیات رفت. یادآور سرخوشی کودکانه ی " خروس زری پیرهن پری" ما، یادآور وقتی زنده گی می کردیم...
چه تلخ و چه سخت می توان گفت که رفت... و چه شیرین! که زنده گی کرد، با نت هایی که پایان نداشت ...
در باز و بسته شد
حتمن باز باد شوخی اش گرفته
ادای آمدنت را در می آورد...
به زن هایی که با آن ها می خوابی
حسودی می کنم به عروسکت که تو را می خنداند
همه ی زنده گی یه آدم به همین لحظه بسته گی داره.
همین لحظه ای که اگه توپت بره اون طرف بردی و
اگه نره باختی... این فیلمو حتمن ببینید و لذت ببرید
شکر بر وجود کارگردانش وودی آلن...
هیج کاری بیش تر از نقشی که واسه ی علی بازی کردم به من نچسبید. احساس غرور می کنی وقتی کسی که عین بچه ت می مونه، کسی که تمام زنده گی ته، و هنوز صدای بچه گی هاش از یادت نرفته، حالا کارگردانت می شه و بهت می گه چی کار کن. و دلت می ریزه وقتی می بینی که آدما ذوق می کنند و میون این همه چیز علی کوچولوی تو رو یادشون نمی ره... آدمای نازنینی مثل علیرضا معتمدی
حمزه اولیاء زاده عکاس خوش اخلاق گروه با خیال راحت اون پایین وایساده داره نقشه می کشه که عجب پوستری!
![]() |
|||||||||
|
|
|
| |||||||
|
|
و سعید اسدی فریاد می زنه که دستاتو از هم باز کن.اونم وقتی رو هره ی یه
پشت بومٍ نمی دونم چند طبقه وایسادی و داری از ترس
می میری.....فوبیای ارتفاع نداره این بیچاره، ولی این جا
فوبیا لازم نداره... فقط با یه طناب نگهم داشتن. حسین خضویی کنارم
پایین هره نشسته . واسه چی؟ قوت قلب ... شراره عطاری عزیز
هم اومده ، اونم سمتِ راست... واسه چی؟ قوت قلب... و پژمان بازغی
با یکی دیگه از بچه ها اون پایین، دو سر یه پیرهنو گرفته ن که اگه افتادم ، نمیرم... همه جوانب امنیتی در نظر گرفته شده .
و من کارم
به آب قند کشید... اما همه ی اینا رو گفتم که اینو بگم ..
یه شب دیگه باید روی همین هره دو زانو می نشستم، از ترس
می لرزیدم ...که نگام افتاد به یکی از بچه ها، آروم گفت: به استاد فکر کن... استاد! استاد! احساس کردم آروم شدم... احساس کردم دیگه بلندی رو حس
نمی کنم. اما چیزی که بیش از هرچیز منو تکون داد، نگاه اون آدم بود
که با باور گفت به استاد فکر کن... دلم می خواست گریه کنم...
حالا کتاب جریان هدایت الهی رو خیلی از بروبچه های گروه
دارند... و من قند توی دلم آب می شد وقتی کسی می پرسید
از این کتاب واسه منم می گیری؟
وقتی "یکی" را می خواهی، بیچاره می شوی و چاره ای جز آن یکی نداری
استاد.. استاد!
هنوز نمی دونم قراره تو این وب لاگ چی کار کنم... این که اصلا من چی کار می کنم که قراره در موردش این جا بنویسم. بازی می کنم.. می نویسم.. یه سرکی هم یه دوره ای به تدوین زدم که خیلی هم شیرین و دوست داشتنی یه... یه مدتی نریشن و تیزر هم می خوندم، اونم خوب بود... گاهی فکر می کنم این جا آیا واقعا می شه اونی که دوست داری باشی.. یعنی اون جایی که دوست داری.. خودم معتقدم مائیم که تصمیم می گیریم کجا باشیم.. یعنی مائیم که انتخاب می کنیم و با هر انتخابی هم لیاقت خودمونو نشون می دیم و اینه قانون کائنات.. ولی گاهی احساس می کنم یه جاهایی این قانون می شکنه یا باور ماست که همه چیزو به هم می ریزه.. شکر بر خداوند...

