تبليغاتX
دوپیکر
از همه جا

چیزهایی که به هیچ­کس نمی­شود گفت چه می­شود؟ چیزهایی که برتو می­گذرند و به هیچ­کس نمی­شود گفت چه­ می­شود؟ هیچ ... می­مانند. کهنه می­شوند. اما تمام نمی­شوند. می­مانند. جایی می­مانند اما از بین

نمی­روند. گاهی همان­جا که هستند آن­قدر قوی می­شوند که یک روز...

چیزهایی که به هیچ­کس نمی­شود گفت بیرون نمی­روند، از یاد هم نمی­روند. مثل پیرمردی شیک پوشِ پنهان در بارانیِ بلند و کلاهی که تا نیمه صورت را پوشانده بود با چند جلد کتاب بر دست، و صدایی که آهسته

می­گفت: کتاب کتاب .. همیشه در خاطر می­مانند.

نوشته شده توسط نازنین فراهانی  در ساعت 15:10 | لینک  | 

 

دوباره آمده . درهای وجودتان را باز کنید. کسي بر در خانه شما مي کوبد. نگذاريد پشت در بماند. مباد برود. که اگر برود، خدا برود. در بگشاييد و پذيرايش شويد. ديوارها را فروريزيد و درآغوشش بگيريد. فرياد برآوريد وبخوانيدش زيرا چه شب ها و روزها شما را به سوي خود خوانده و خود را ناخوانده انگاشته ايد ...
 او را. او را.  او را.  بنگريدش. و لحظه اي رهايش نکنيد.
چشمانتان را بگشاييد و ببينيد. اودوباره مي آيد

 

  ا.م.رام الله

 

نوشته شده توسط نازنین فراهانی  در ساعت 19:39 | لینک  | 

 

در آن­ روزها که من خسته از زنده­گی و بطالتش، در آن روزهای تنهایی، تنهایی سخت که روحم را می­خورد و جسمم را بی­تاب کرده بود، میانِ قریه­نشینان فرج­آباد ، تنها فرانچسکوی قدیس، از زبانِ کریستینِ گوشه­نشین در لوکروزو، یاری­ام کرد. در آن روزها که من تمام می­شدم و دریا تاب نمی­آورد زجه­زدن­هایم ... در آن روزها که کسی یادش رفته بود ... فرانچسکو یادم کرد...

" امروز من هم­نامِ یحیای تعمید دهنده و یوحنای انجیل­نگار می­شوم. می­دانی انجیل یوحنا چگونه آغاز می­شود؟ "درآغاز کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خود خدا بود." برای مردمانی چون تو آغاز چه می­تواند باشد جز نخستین پولی که عاید می­شود و نخستین دختری که در سبزه­زاری واژگون می­گردد؟ برای من آغاز، همین­جا و در سکوت خداست، در قدرت کلمه است. تو پدر منی. تو تنها از بدو تولد پدر من بوده­ای و این زمانی بس کوتاه است. من جمله­ی فضیلت­ها را زمان­های دراز پیش از تو یافته­ام، در ماوراها. من مانند ماهی­ی آزاد به سوی آب­های جاودانه بازمی­گردم. می­روم تا وجودم را میان کلامِ سرمستانه و خداوند خاموش بلغزانم. میان این دو فضایل چیزی حایل نیست و فاصله­ای وجود ندارد، اما من خوب می­دانم که چگونه خود را در آن میانه جای دهم و به روحم نازکی­ی لازم و خاک­ساری­ی سزاوار را ببخشم......

خداوندا بادا که بیش­تر در پی تسلی دادن باشم تا تسلی یافتن،

در پی فهمیدن باشم تا فهمیده شدن

در پی دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن

چه با دادن است که می­گیریم،

با فراموشی خویشتن است که خویشتن را بازمی­یابیم

با بخشودن است که بخشایش به کف می­آوریم،

با مردن است که به زنده­گی برانگیخته می­شویم."

پنکه­ی سقفی بالا سرم می­چرخد و پشه­ها امان نمی­دهند. پنجره­ها را باز می­کنم. دور تا دور این خانه پنجره است. باد توی خانه هو می­کشد. پنکه­ی سقفی می­چرخد. فرانچسکو می­خواند با مردن است که به زنده­گی برانگیخته می­شویم.

نوشته شده توسط نازنین فراهانی  در ساعت 17:1 | لینک  | 

فیلم های عاشقانه دیدن، کار سختی ست

باید رنگ چشم هایت

طعم لب هایت

و حسّ اعتمادی که از دست هایت می گیرم

یک جایی یادداشت کنم

امشب یادداشتم را کنارم گذاشته ام

۳

۲

۱

حالا به تر فیلم می بینم

نوشته شده توسط نازنین فراهانی  در ساعت 1:1 | لینک  | 

دی شب خواب دیدم مرده ای

هنوز یادم نیست

کفنت سفید بود یا سبز

سرت بوی گل رز

نه ..دروغ گفتم

گفتم بوی گل می دهی

نگفتم

ترسیدم و ماندم

بالای سرت که بوی گل رز

نه مثل حالا دروغ گفتم

وقتی ماندم و ترسیدم

گفتی : ترسیدی؟

دروغ گفتم

 

نوشته شده توسط نازنین فراهانی  در ساعت 0:36 | لینک  | 

گاهی یادم می رود زنده گی باید کرد. گاهی یادم می رود که هی به خودم یادآوری کنم باید زنده گی را مزمزه کرد و تا ته سرکشید... گاهی یادم می رود، زنده گی مثل باد می گذرد. گاهی یادم می رود که به خودم یاد داده بودم برای هیچ چیز غصه نخورم، برای هیچ چیز غبطه نخورم. گاهی مرگ ، یادآوری می کند ، زنده گی کنیم... بابک بیات رفت. یادآور سرخوشی کودکانه ی " خروس زری پیرهن پری" ما، یادآور وقتی زنده گی می کردیم...
چه تلخ و چه سخت می توان گفت که رفت... و چه شیرین! که زنده گی کرد، با نت هایی که پایان نداشت ...

 

نوشته شده توسط نازنین فراهانی  در ساعت 22:37 | لینک  | 

اینم یه شعر ی که خیلی دوستش دارم از یه موجود نازنین

پویا رئیسی 

در باز و بسته شد

حتمن باز باد شوخی اش گرفته

ادای آمدنت را در می آورد...

نوشته شده توسط نازنین فراهانی  در ساعت 16:45 | لینک  | 

حسودی نمی کنم

به زن هایی که با آن ها می خوابی

حسودی می کنم به عروسکت که تو را می خنداند

نوشته شده توسط نازنین فراهانی  در ساعت 7:1 | لینک  | 


همه ی زنده گی یه آدم به همین لحظه بسته گی داره.

همین لحظه ای که  اگه توپت بره اون طرف بردی و

اگه نره باختی... این فیلمو حتمن ببینید و لذت ببرید

شکر بر وجود کارگردانش وودی آلن...

نوشته شده توسط نازنین فراهانی  در ساعت 6:55 | لینک  | 

آچمزهیج کاری بیش تر از نقشی که واسه ی علی  بازی کردم به من نچسبید. احساس غرور می کنی وقتی کسی که عین بچه ت می مونه، کسی که تمام زنده گی ته، و هنوز صدای بچه گی هاش از یادت نرفته، حالا کارگردانت می شه و بهت می گه چی کار کن. و دلت می ریزه وقتی می بینی که آدما ذوق می کنند و میون این همه چیز علی کوچولوی تو رو یادشون نمی ره... آدمای نازنینی مثل علیرضا معتمدی

نوشته شده توسط نازنین فراهانی  در ساعت 6:6 | لینک  | 

حمزه اولیاء زاده عکاس خوش اخلاق گروه با خیال راحت اون پایین وایساده داره نقشه می کشه که عجب پوستری!

سينماي ايران | فرود در غربت
( عكس: حمزه اوليا زاده )

و سعید اسدی فریاد می زنه که دستاتو از هم باز کن.اونم وقتی رو هره ی یه 
پشت بومٍ نمی دونم چند طبقه وایسادی و داری از ترس
می میری.....فوبیای ارتفاع نداره این بیچاره، ولی این جا
 فوبیا لازم نداره...  فقط با یه طناب نگهم داشتن. حسین خضویی کنارم
پایین هره نشسته . واسه چی؟ قوت قلب ... شراره عطاری عزیز
هم اومده ، اونم سمتِ راست... واسه چی؟ قوت قلب... و پژمان بازغی
 با یکی دیگه از بچه ها اون پایین، دو سر یه پیرهنو گرفته ن که اگه افتادم ، نمیرم... همه جوانب امنیتی در نظر گرفته شده .  و من کارم
به آب قند  کشید...
اما همه ی اینا رو گفتم که اینو بگم ..
یه شب دیگه باید روی همین هره دو زانو می نشستم، از ترس
می لرزیدم ...که نگام افتاد به یکی از بچه ها، آروم گفت: به استاد فکر کن... استاد! استاد! احساس کردم آروم شدم... احساس کردم دیگه بلندی رو حس
نمی کنم. اما چیزی که بیش از هرچیز منو تکون داد، نگاه اون آدم بود
که با باور گفت به استاد فکر کن... دلم می خواست گریه کنم...
حالا کتاب
جریان هدایت الهی رو خیلی از بروبچه های گروه
دارند... و من قند توی دلم آب می شد وقتی کسی می پرسید 
از این کتاب واسه  منم می گیری؟

وقتی "یکی"  را می خواهی، بیچاره می شوی و چاره ای جز آن یکی نداری

  استاد.. استاد!   

 

نوشته شده توسط نازنین فراهانی  در ساعت 4:56 | لینک  | 

سلام

هنوز نمی دونم قراره تو این وب لاگ چی کار کنم... این که اصلا من چی کار می کنم که قراره در موردش این جا بنویسم. بازی می کنم.. می نویسم.. یه سرکی هم یه دوره ای به تدوین زدم که خیلی هم شیرین و دوست داشتنی یه... یه مدتی نریشن و تیزر هم می خوندم، اونم خوب بود... گاهی فکر می کنم این جا آیا واقعا می شه اونی که دوست داری باشی.. یعنی اون جایی که دوست داری.. خودم معتقدم مائیم که تصمیم می گیریم کجا باشیم.. یعنی مائیم که انتخاب می کنیم و با هر انتخابی هم لیاقت خودمونو نشون می دیم و اینه قانون کائنات.. ولی گاهی احساس می کنم یه جاهایی این قانون می شکنه یا باور ماست که همه چیزو به هم می ریزه.. شکر بر خداوند...  

نوشته شده توسط نازنین فراهانی  در ساعت 0:51 | لینک  |