شنبه بیست و سوم دی 1385
کریستین بوبن
من از تو ممنوم! من با از دست دادنِ تو همهچیز را از دست دادم و بابت این فقدان از تو ممنونم. دیوانهوار دوستت دارم. من در این جنون به دنبال ملایمت، روشنایی و عشق هستم و دربارهی مسیح بعدا تصمیم میگیرم.
چهقدر یک تابوت برای گنجاندنِ این همه خصلت تنگ است.
دوستت دارم. جز این جملهای نمیتوانم بنویسم. چیزی جز این جمله برای نوشتن نمییابم، تو نوشتنِ آن را به من آموختی، تو صحیح بیان کردنِ آن را به من آموختی. صحیح بیانکردنش را ، با تأملِ بسیار، هرکلمه جداگانه، به درازای چندین قرن، با همان کندی دوستداشتنی که خاص تو بود.
مجنونهایی هستند که آنقدر مجنوناند که هیچچیز نمیتواند تب زیبای عشق را از چشمانشان برباید. خداوند مورد رحمتشان قرار دهد. به خاطر وجود آنهاست که زمین گرد است و خورشید هر روز طلوع میکند، طلوع میکند، طلوع میکند.
سه شنبه دوازدهم دی 1385
الزا مورانته
"... رویِ گشاده با چروکهای عمیق داشت که مانند بعضی از همشهریهای ما جنم کودکانهاش را حفظ میکرد. کاپشن مشمایی و کلاه برهی باسک بر سر داشت که روی آن لکههای گچ دیده میشد، احتمالا بنّا بود. به محض گشودن دهان، بخار از دهانش خارج میشد(معلوم است این اتفاق در زمستان روی داده است) همانطور که آنجا ایستاده بود میکوشید با حرکات دست و پا، دلایل خود را برای پدر من شرح داده و با بذل لبخندی دل او را به دست آورد. اما پدر من، به جای آنکه بگذارد او حرفش را بزند، با چهرهای از خشم افروخته، نعره زنان میگوید: چهطور به خودت اجازه میدهی؟... برو کنار!برو گمشو!لحظهای حس کردم چهرهی مرد متشنج شد و در همان حال خونهایی که در بدن داشتم در طلب یک آرزو و یا تحقق یک ارادهی مهارنشدنی بر جدارهی رگها کوبیدن گرفت: چه میشد اگر آن مرد با مشت و لگد و حتا چاقو به جان پدرم میافتاد! اما آن مرد نه تنها به سمت لبهی خیابان عقبعقب رفت که حتا دست خود را به نشانهی ادای احترام به سمت لبهی کلاه باسکیاش بالا برد،درهمان حال پدر من، برافروخته از خشم، حتا به قیمت زیرکردن مرد بینوا با فشار بر پدال گاز، ماشین را از جا پراند و همچنان بد و بیراه بود که نثار مرد بیچاره میکرد: باید از خجالت آب شوی و در زمین فرو روی، تنهلش تبهکار! و من متوجه شدم در حین خشم، غبغب پدرم در بالای یقهی آهاری، چروکهای قرمز مبتذلی برداشته... اما در آن مرد که کنار خیابان باقی ماند هیچ نشانی از ابتذال سراغ نکردم.درآن حال در ماشین Lanciaی پدرم و در کنار او چنان حال نکبتی به من دست دارد که انگار به جای اتومبیل سوار ارابهی اعدامیها هستم. آنجا برای نخستینبار به این نتیجه رسیدم که در واقع ما، و همهی بورژواهایی مانند ما، وصلهی ناجور دنیا هستیم و به عکس آن مرد که کنار خیابان باقی ماند و امثال او، اشرافزادهی واقعیاند...."
از کتاب تاریخ
الزا مورانته
سه شنبه پنجم دی 1385
آچمز
با ذوق و شوق دنبال چاپ پوستر فیلم کوتاهش بود. پوستر زیبایی رو که پویا طراحی کرده
بود، برداشت برد کافه شوکا و یارعلی مقدم همون موقع دوتا پوستر رو زد به شیشه. سه شنبه ساعت 10 صبح ، خانهی هنرمندان. این اولین نمایش فیلمش بود و علی ذوق داشت. مهموناشم دعوت کرده بود و این اولین طعم دیده شدن فیلمش تو یه جای فرهنگی رو داشت مزمزه میکرد که دبیر جشنواره بهش خبر داد ارشاد فیلمش رو درآورده. گوشی رو گذاشت و خیره به بازی ، که آچمز شده بود...
گفتم : همیشه اون چیزی که تو فکر می کنی نمی شه... فکر کنم نشنید داشت به شاهش نگاه میکرد. . .


