تبليغاتX
دوپیکر
از همه جا

من از تو ممنوم! من با از دست دادنِ تو همه­چیز را از دست دادم و بابت این فقدان از تو ممنونم. دیوانه­وار دوستت دارم. من در این جنون به دنبال ملایمت، روشنایی و عشق هستم و درباره­ی مسیح بعدا تصمیم می­گیرم.

 

چه­قدر یک تابوت برای گنجاندنِ این همه خصلت تنگ است.

 

دوستت دارم. جز این جمله­ای نمی­توانم بنویسم. چیزی جز این جمله برای نوشتن نمی­یابم، تو نوشتنِ آن را به من آموختی، تو صحیح بیان کردنِ آن را به من آموختی. صحیح بیان­کردنش را ، با تأملِ بسیار، هرکلمه جداگانه، به درازای چندین قرن، با همان کندی دوست­داشتنی که خاص تو بود.

 

مجنون­هایی هستند که آن­قدر مجنون­اند که هیچ­چیز نمی­تواند تب زیبای عشق را از چشمان­شان برباید. خداوند مورد رحمت­شان قرار دهد. به خاطر وجود آن­هاست که زمین گرد است و خورشید هر روز طلوع می­کند، طلوع می­کند، طلوع می­کند.

 

نوشته شده توسط نازنین فراهانی  در ساعت 3:49 | لینک  | 

Marc Chagall

نوشته شده توسط نازنین فراهانی  در ساعت 4:23 | لینک 

 

"... رویِ گشاده با چروک­های عمیق داشت که مانند بعضی از هم­شهری­های ما جنم کودکانه­اش را حفظ می­کرد. کاپشن مشمایی  و کلاه بره­ی باسک بر سر داشت که روی آن لکه­های گچ دیده می­شد، احتمالا بنّا بود. به محض گشودن دهان، بخار از دهانش خارج می­شد(معلوم است این اتفاق در زمستان روی داده است) همان­طور که آن­جا ایستاده بود می­کوشید با حرکات دست و پا، دلایل خود را برای پدر من شرح داده و با بذل لبخندی دل او را به دست آورد. اما پدر من، به جای آن­که بگذارد او حرفش را بزند، با چهره­ای از خشم افروخته، نعره زنان می­گوید: چه­طور به خودت اجازه می­دهی؟... برو کنار!برو گم­شو!لحظه­ای حس کردم چهره­ی مرد متشنج شد و در همان حال خون­هایی که در بدن داشتم در طلب یک آرزو و یا تحقق یک اراده­ی مهارنشدنی بر جداره­ی رگ­ها کوبیدن گرفت: چه می­شد اگر آن مرد با مشت و لگد و حتا چاقو به جان پدرم می­افتاد! اما آن مرد نه تنها به سمت لبه­ی خیابان عقب­عقب رفت که حتا دست خود را به نشانه­ی ادای احترام به سمت لبه­ی کلاه باسکی­اش بالا برد،درهمان حال پدر من، برافروخته از خشم، حتا به قیمت زیرکردن مرد بی­نوا با فشار بر پدال گاز، ماشین را از جا پراند و هم­چنان بد و بی­راه بود که نثار مرد بی­چاره می­کرد: باید از خجالت آب شوی و در زمین فرو روی، تنه­لش تبه­کار! و من متوجه شدم در حین خشم، غبغب پدرم در بالای یقه­ی آهاری، چروک­های قرمز مبتذلی برداشته... اما در آن مرد که کنار خیابان باقی ماند هیچ نشانی از ابتذال سراغ نکردم.درآن حال در ماشین Lanciaی پدرم و در کنار او چنان حال نکبتی به من دست دارد که انگار به جای اتومبیل سوار ارابه­ی اعدامی­ها هستم. آن­جا برای نخستین­بار به این نتیجه رسیدم که در واقع ما، و همه­ی بورژواهایی مانند ما، وصله­ی ناجور دنیا هستیم و به عکس آن مرد که کنار خیابان باقی ماند و امثال او، اشراف­زاده­ی واقعی­اند...."

                                                                                         از کتاب تاریخ

                                                                                             الزا مورانته

 

نوشته شده توسط نازنین فراهانی  در ساعت 18:15 | لینک  | 

با ذوق و شوق دنبال چاپ پوستر فیلم کوتاهش بود. پوستر زیبایی رو که پویا طراحی کرده

بود، برداشت برد کافه شوکا و یارعلی مقدم همون موقع دوتا پوستر رو  زد به شیشه. سه شنبه ساعت 10 صبح ، خانه­ی هنرمندان. این اولین نمایش فیلمش بود و علی ذوق داشت. مهموناشم دعوت کرده بود و این اولین طعم دیده شدن فیلمش تو یه جای فرهنگی رو داشت مزمزه می­کرد که دبیر جشنواره بهش خبر داد ارشاد فیلمش رو درآورده. گوشی رو گذاشت و خیره به بازی ، که آچمز شده بود...

گفتم : همیشه اون چیزی که تو فکر می کنی نمی شه...  فکر کنم نشنید داشت به شاهش نگاه می­کرد. . .  

نوشته شده توسط نازنین فراهانی  در ساعت 9:26 | لینک  |