یکشنبه نوزدهم فروردین 1386
ای کاش تو
قد خيلي بلندي داشت، چهارشانه بود. از گونههاي برجسته و لبهاي گوشتالودش ميشد حدس زد كه جوانيي زيبايي داشته. حالا چيزي نمانده، جز استخوان و پوششي از پوست. دراز به دراز خوابيده . نميدانم چشمهاي همه اينطور بيرنگ ميشود! حالا قدبلندتر شده، از خميدهگي كمرش وقتي راه ميرفت خبري نيست. هميشه وقتي ميخوابيد نگاهش ميكردم. به مادرم ميگفتم: خيلي قدش درازه نه؟ و مادر ميخنديد. دستش را گرفتم، سرد بود، مثل يخ. فكر كردم بيشتر اگر توي دستم بماند آب ميشود. پدرم، سياهپوش ايستاده و اشك ميريزد. نگاهش ميكنم، نديده بودم گريه كند. ريشش را نزده، من هم عزادارم، لباس مشكي پوشيدهام.
ميدانست زمستان ميميرد. زمستان فصل رفتن است. مادربزرگ گفته بود. تابوتش را كه ميبردند، جايي زير تابوت دستوپا كردم، قدم نميرسيد كه مثل همه زير تابوت را بگيرم. داشتم له ميشدم. ترسيدم مرا ببيني. زود از زير تابوت بيرون آمدم.
وقتي برگشت گلرخ، فقط چشمهاش پيدا بود. برق ميزد، چشمهاي درشت بادامياش. گلرخ عزادارتر از من بود، سرتاپايش سياه بود، حتا چشمهاش. نگاه كردم به شلوارم كه قهوهاي بود. از كنارش كه رد شد، گلرخ ، تلخ نگاهش كرد. بميرم برات، عزيزم. گلرخ گفته بود و او تمام صورتش سرخ شده بود. خودم را پنهان كردم. ترسيدم باز لپم را بكشد و باز دلسوزانه نگاهم كند. مادربزرگ را داخل قبر گذاشتند، گلرخ از يادش رفته بود. گريه ميكرد. چشمش به او افتاد كه روبهروش ايستاده بود. سرش را برگرداند و به پدرش نگاه كرد كه او هم داشت گريه ميكرد، خيالش راحت شد. گريه كردم و نترسيدم. سايهي آدمها روي مادربزرگ افتاده بود. سايهي گلرخ داخل قبر رفته بود، قوس خورده بود و صورتش روي پاهام بود. سايهي من توي قبر مانده بود. خودم را جلوتر كشيدم.
يادت ميآيد گلرخ؟ خيلي كوچك بودم و تو باز بزرگ بودي. قدّم به زور تا كمرت ميرسيد. مادر زيبا بود ولي تو زيباتر بودي. با دو دستت بلندم ميكردي و روي شانههايت ميگذاشتي. مثل مادرم نبودي. گفتم:منو بذار زمين. خنديدي. دستهات مثل دستهاي مادر نبود. ترسيدم. يادت نيست. ميدانم يادت نيست. دستهات مثل هيچكس نبود.
سرت را تكان ميدادي. باد لاي موهات ميرفت. سرت را عقب ميبردي. باد موهايت را تاب ميداد. خورشيد به چشمهات ميخورد و باداميها كوچك ميشد. دويدي تا من دنبالت كنم، ايستادي تا من بگيرمت. گولم نزن، خجالت ميكشم گلرخ.
خاكسپاري تمام شد. زمستان است. مادربزرگ ميدانست زمستان ميميرد. از سرما ميترسيد. هميشه هم زود سرما ميخورد. باورم نميشد يكي اينقدر لباس بپوشد. وقتي توي قبرستان رهايش كرديم، اشك توي چشمهام جمع شد. فكر كردم از سرما يخ ميزند. هيچچيز تنش نكردند. دلم ميخواست همهشان را بكشم كه يادشان رفته بود، مادربزرگ سرماييست. كنار مادر راه ميرفتي حتا تو هم يادت نمانده. گفتي آقاكوچولو بيا اينجا. كسي نفهميد ولي من سرخ شدم. چند سال مانده تا ديگر صدايم نزد كوچولو.حالا چهل روز است كه لباس مشكيام را ميشورم و دوباره ميپوشم. همين يك لباس را دارم. صورتم را تيغ نميزنم ولي هيچكس نميفهمد. پس چرا پدر اينقدر صورتش پرمو شده؟
به مادر گفتم مردها چند سالهگي زن ميگيرند. بلند خنديد. بغلم كرد و همانطور بلند ميخنديد. گفت: بايد اول بري مدرسه.
چهقدر خوشحال بودم وقتي كيفم را دستم داد و رفت. خواستم باز بپرسم كي وقتش ميرسد. نپرسيد.
كلاس پنجم هستم. ميترسم دير شود و گلرخ شوهر كند. مادر گفته بايد مدرسهام تمام شود. توي آبادي ما تا سوم راهنمايي بيشتر ندارند. روي برگهي امتحان انشا نوشتم: من، عاشقم. وحيد نوروزي. معلم برگهام را پرت كرد توي صورتم. پايين ورقه يك صفر گنده نوشته بود. دهنكجي كردم و موهايش را كشيدم.
مادر گفت: ناراحتي؟
ديدمت كه ظرف آش را پشت ماشين گذاشتي. عجب زوري داشتي! نذرت قبول شده گلرخ .
مادر چادر سفيدش را روي سرش انداخت: بيا بريم نذركن
ديگر نذر نميكنم. ديگر پايم را كنار درخت پاقوچك نميگذارم.
سرخاب و سرمه و پيراهن بلند سفيد و گلرخ. چيزي كم نبود از زيبايي. زودتر رفتم تا عروس را زودتر از داماد ببينم. از لاي در ديدمش. گفتند: برو بيرون. گلرخ گفت وحيده عيبي نداره. خوب شدم؟ زن باباش گفت: برو بيرون تو ديگه بزرگ شدي. چهقدر دير بود براي بزرگ شدن.
داماد از تو هم بزرگتر بود. مادر ميگفت بميرم اين دختره ترشيد، دختر بيمادر همينه ديگه. توي آبادي ما دخترهاي بيست و دوساله هم ترشيده بودند، مادر ميگفت گلرخ بيست و پنج سالش شده.
در طويله با قرچ و قوروچ باز شد. نور افتاد روي صورت الاغم. اسمش خالخالي بود. خودش خالخالي نبود، اسمش خالخالي بود. چهقدر دوستش دارم. از وقتي روي شانههاي گلرخ مينشستم، روي خالخالي هم مينشستم. پدر خالخالي را به مشرمضان فروخته. شب تا صبح نخوابيدم و گريه كردم. هم گلرخ رفت، هم خالخالي. صبح بلند شدم. و خالخالي را از طويلهي مشرمضان بيرون آوردم. پدر گفت اين كار دزديست. ولي من دزدي نكردم. از وقتي بچه بودم، خالخالي مال من بود. خودش هم دلش ميخواست مالِ من باشد. وقتي رفتم توي طويلهي مشرمضان خوشحال دنبالم آمد. مشرمضان پولش را پس گرفت و گفت: من خر نميخوام. خوشم نميآمد به خالخالي گفت خر. الاغ بهتر بود.
خوشحال بود. شب توي طويله يك ساعتي نشست و با خالخالي حرف زد. گريه هم كردم كه ديگر گلرخ را نميبينم. صبح بيدار شدم، هميشه قبل از صبحانه، به خالخالي صبحانه ميدادم. در طويله باز بود. خالخالي نبود. مادر با مِنمِن گفت كه بابات داده به يه دهِ ديگه. آبادياي كه خالخالي را به آنها فروخته بودند دور بود. همهي راه را پياده رفتم. وقتي پدر از باغ برگشت، خالخالي توي طويله داشت آب ميخورد. بيچاره پدر.
كاش هنوز ششسالم بود و تو روي شانههات ميگذاشتيم. ميچرخيدي و من عاشقت ميشدم و خجالت ميكشيدم گلرخ. از سراشيبي كوچههاي قديمي پايين ميروم. چهقدر همه چيز عوض شده. مادر، پدر. همسايهها يا مردهاند يا كوچ كردهاند به شهر. ديگر اينجا آبادي قديمي نيست. قديميتر شده و مردمانش افسوس. مردمانش.
چند سال است مادر را نديدهام؟ پير شده و من سي سالم تمام ميشود. تمام ميشويم.
بار و بنديل سفر بستهام. پدر در آستانهي در منتظر است. مادر چمدانم را به دستم ميدهد. اتوبوس بوق ميزند. از همان بوقهاي آشنايي كه وقتي تهرانيها ميآمدند ميدويدم سرِ خط. حالا ميروم تهران درس بخوانم. اينجا دبيرستان ندارد، گلرخ هم ندارد. هنوز نميدانم تهران بزرگ است و توي اين شلوغي گلرخ گم شده و پيدايش نميكنم.
دست دختر كوچكش را گرفته بودي. مادر ميگفت سه تا دختر داري.لباسهايت ديگر گلگلي نيست گلرخ و بنفشهها پژمردهاند. ناخنهات جاي حنا، قرمز شده و بلند. پير شدهاي. و من بزرگ. دخترت مثل توست. لپش را ميكشم و ميگويم: بيا بغل من خانوم كوچولو. پشتت پنهان ميشود. مادر نگفته بود ميآيي.
لب جاده با خالخالي ايستاده بود. پدر آمد. گفت: ببر بفروشش. دلش ميسوخت كه پولش را هي گرفته بود و پس داده بود. پدر سرش را پايين انداخت و رفت سمت خانه. خالخالي را نبرد. چرا نبردي پدر؟ به خاطرِ خاطرههايم؟
به گلرخ گفته بودم به اندازهي خالخالي دوستش دارم. اخمهاش را توي هم كرده بود و بعد خنديده بود.
سقف خانهمان نم كشيده. مادر ميگويد همين روزهاست كه بريزد. پدر دلودماغ ندارد. صبحها به باغ هم نميرود. مادر گفت آبادي امسال بيباروبر است.
راستي مادر چرا نان نميپزد. نگاهم ميكند. براندازم ميكند: نميخواي زن بگيري؟ پير شدييا... ميخندم: چرا، ميگيرم. به موقعش. پدر رفته تفرش. خريد ميكند و برميگردد. همه چيز عوض شده. در آبادي نانوايي زدهاند. در آبادي مردم نان ميخرند. ديگر بوي نان توي خانه نميپيچد. ميگويم مادر ديگه كلوچه نميپزي؟ دلم كلوچه ميخواد. سرش را تكان ميدهد: ديگه كمرم نميكشه خم شم تو تنور. ميگم ، فخريسلطون واست درست كنه. بهش پول ميدم.
چهقدر اين شهر شلوغ است. همه بوي دود ميدهند. بوي خاك ميدادي گلرخ. بوي گوسفند و گاو. بوي بكر آبادي و زمين. تپالهي گاو را ورز ميدادي. مادر تپالهها را با دستش جمع ميكرد، ميگذاشت خشك شود، براي سوخت تنور. بوي نان داغ و بوي تپالهي گاو ميداد مادر. پدر با همين بوها بغلش ميكرد شبها.
تلفن زنگ زد. مادرش بود. گفت از مخابرات ده نيست. از خانه زنگ ميزد. تا نرفت باورش نشد كه خانههاي آبادي همه تلفن دارند. ديگر دخترها و پسرها روي پشتبامها به هم اشاره نميكردند و نامه پرت نميكردند.
امامزادهي ده مثل آنروزها شلوغ بود. هنوز مردم درد داشتند. درخت پاقوچك هنوز سبز بود. و هنوز پارچههاي سبز از شاخههاش آويزان بود. مادر ميگويد: حاج حسين رفته بود درختو قطع كنه، هر كاري كرده بود درخت بريده نشده بود. حالا حاج حسين هم گاه ميرود و نذر ميكند.
سرش را پايين انداخت و رفت. من ماندم و خالخالي. دور شد. فكر كردم برميگردد. برنگشت. را افتاديم به طرف همان آبادي كه خالخالي را از آنجا برگردانده بودم. توي راه كلي با او حرف زدم. عذرخواهي كردم كه به خاطر پدر بهتر است برود يك آبادي ديگر. دست كشيدم به سرش. توي گوشش زمزمه كردم كه خيلي دوستش دارم ولي آدم گاهي مجبور است از كساني كه دوستشان دارد دور باشد. قول دادم كه گاهي به او سربزنم. هيچ نگفت. فكر ميكنم دلش شكست. سوارش نشدم. همانطور كنار هم راه رفتيم. پيرمرد قبول نميكرد. ميترسيد فردا پشيمان شوم و دوباره خالخالي را بدزدم. از چشمهاش فهميدم. راضيش كردم، پول را گرفتم و برگشتم.تنها برگشتم.
دلت ميخواست گريه كني، پدر، وقتي پول را روي تاقچه گذاشتم و گفتم خالخالي رو فروختم. گريه نكردي. از خانه بيرون زدم كه گريه كني. مادر هم نبود. رفته بود پيش صغرا خانوم.
چند كيلومتر دور از آبادي سد ميسازند. سعيد پرسيد سد چيه؟ جايي كه توش آب جمع ميشه. من گفتم. گفت يعني آب جمع ميكنند ميبرند اونجا؟
نميدانست آب را از كجا ميآورند. وانمود كرد كه سعيد نميفهمد و بچه است. كوچك بود. پسرِ تنها عمهاي بود كه داشتم. رفت توي سد كه حالا راه افتاده بود و همه ميدانستيم آب از كجا ميآيد و توي سد ميريزد، شنا كند.
شنا ميكردي. هر روز از مدرسه در ميرفتي كه شنا كني. مدير به عمه گفته بود. كتك مفصلي خوردي. رفته بودي شنا كني. آب، تنِ كوچكت را ميشست و تو كيف ميكردي. تنت را با گل ميپوشاندي و شيرجه ميزدي توي آب. چه خوب ياد گرفته بودي زيرآبي بروي. بيرون كه ميآمدي بدن سفيدت برق ميزد و چشمهات از شادي. دوباره شيرجه ميزدي و جيغ ميكشيدي. غرق ميشدي در لذتش.
غرق شد. خبرش را عيسا آورد به آبادي. فقط صداي جيغ بود كه ميشنيدم. مادر خودش را ميزد. ديگر هيچوقت از مدرسه فرار نكردي. جنازهات را آوردند. مثل مادربزرگ نبود وقتي مرد. زنده بود هنوز چشمهات كه باز مانده بود. حتمن به خاطر آب بود. ديگر به قدّم فكر نميكردم گلرخ. زار ميزدم، بيزار از سدّ و آب. صبح نشده بود. هوا تاريك بود. راه افتادم پابرهنه. هنوز زوزهي عمه ميآمد. پدر پشت درخت گردوي باغچه، نشسته بود. آبادي تاريك بود. صداي پارس سگها و زوزهي گرگها را ميشنيدم. نميترسيدم. نشستم سر قبر. با دستهايم خاك را پس زدم. شنيده بودم مردهها بلند ميشوند. ميخواستم نفهمي مردهاي. از مرگ ميترسيدي. يادت هست، وقتي مادربزرگ مرد گفتي وحيد من از مرگ ميترسم، رو آدم خاك ميريزند. خاك را پس زدم. باز پس زدم. نرم بود. دستي به شانهام خورد. پدر بود. نتوانستم گريه كنم. شبيه زوزه بود صدايي كه از گلويم بيرون ميآمد. پدر هم زوزه ميكشيد، گرگها هم. گفتم: ميترسه، ميترسه. تو روخدا بياريدش بيرون.
به پدر گفتم بيا بريم باغآبادي. سالهاست كه نرفتم. گفت بهتره ديگه نري. رفتم. راست گفته بود چيزي از باغ و درخت نمانده بود. انگور نداشت. درخت بادام بيبار بود. درخت تنومند گردو چه سبك بود. چند گردو آن بالاها تكان ميخورد. از زردآلو هم خبري نبود. پدر گفت آب نيست.
آب نيست كه آبادي، آباد نيست. مادر باز اصرار ميكند زن بگيرم. هنوز ميترسد غريبه باشد و با او نسازد. هزار بار عاشق شدهام، يكروز و دوروز و يكماه. ميگويم صبر كن.
جوابي نميدهم.
جواب نداد وقتي پرسيدم دختر گلرخ چند سالشه؟ گفتم هان؟ گفت گلرخ سه تا دختر داره كدوم. خندهام گرفت، فكر كرده بود چشمم دخترهاي گلرخ را گرفته. گفت واسه چي ميخندي؟
به مادر اصرار ميكنم با من بيايند تهران. قبول نميكند. اگر به خاطر او و پدر نبود ديگر پايم را توي اين آبادي نميگذاشتم. هيچ چيز از كودكيام نمانده. مادر هم مثل آن روزها نيست. همهي موهاي پدر سفيد شده و پشتش.... مدام سيگار ميكشد. بوي تند توتون ميدهد و مادر ديگر بوي تپاله نميدهد. نگاهم ميكند چيزي در نگاهش هست كه نميدانم. مثل هميشه ميخندد ولي تلخ ميخندد. از پي خندههاي جوانياش ميدوم.
ميدويد با دامن پرچينِ گلگلياش روي ديمزار. دستغاله را گرفتم. براي هيكلم بزرگ بود. مادر مثل هميشه شمشيرش را گرفته بود و بر ساقههاي زرد گندم ضربه ميزد. رجرج خمميشدند گندمها. زردتر از آفتاب، زير آفتاب. گفتم چهقدر چريديم. مادر ضربه زد و بلند خنديد. حيوونا ميچرند وحيد. مادر گفت و باز خنديد. دامن گلگلياش را كشيدم و با عصبانيت تكان دادم. باز خنديد. دويد و مسخرهام كرد. گفت چريدي؟ دنبالش كردم با دستغالهاي كه برايم بزرگ بود. فرار ميكرد و ميخنديد. بزني چريده ميشما... و باز خنديد. دستغاله را پرت كردم روي زمين و اشكم سرازير شد. اشكم لبِ مشكم بود. مادر ميگفت.
باز گفت و تلخ خنديد. پيشانياش بيشتر چين خورد. دندانهايش را فشار داد روي هم كه گريه نكند. گفت: اگه سعيد بود حتمن تا حالا زن گرفته بود بچه هم داشت.
اگر سعيد بود زن ميگرفت. از آبادي زن ميگرفت. مدرسه را دوست نداشت كه به خاطرش برود تهران. شايد آبادي هم اينقدر پير نميشد. بچهها را جمع ميكرد ميبرد سد. آب را نشانشان ميداد. آنوقت ديگر كسي از سد نميترسيد. شايد. بوي نان داغ ميآمد و طويلهها از گوسفند خالي نميشدند. به مادر ميگفت: زندايي بزار من شير بدوشم.. ياد گرفته بود شير بدوشد. عاشق گاو و گوسفند بود. گوسفندها هم تكان نميخوردد وقتي با دستهاي كوچكش پستانهايشان را ميكشيد. هنوز زورش نميرسيد شير گاو را بدوشد. مادر گفت: يادته دلش ميخواست بزرگ بشه و حريف گاوا بشه. بزرگ نشد هيچوقت. همانطور خوابيد كنار مادربزرگ و انتظار كشيد كه مادرش برود و كنارش بخوابد. مرگ عمه آنقدر غمانگيز نبود. انگار همه بدشان نميآمد كه برود پيش سعيد كه تنها نماند. يك هفتهست نرفتم سر قبرشون. پدر گفت. پكي به سيگارش زد، بلند شد و رفت.
مادر قرآن را از روي تاقچه آورد. سه بار از زيرش رد شدم. دلش رضا نميداد غير از اين. چند قدم كه رفتم صداي پاشيده شدن آب را پشت سرم شنيدم.
پشت پدر راه ميرفتم. كند و سنگين ميرفت. گذاشتم راه را تنها برود. لبِ خط خانهي عمويش بود. سالهاست كسي دراين خانه را باز نكرده. ديگر در خانه قرمز نيست. سياه شده. مادربزرگ دعوايمان ميكرد وقتي آلبالوهاي باغچهي عموبزرگ را ميچيديم. ميچيديم. عموبزرگ گفته بود بچينيد.
نشسته بود مقابل سعيد كه خوابيده بود آنجا. در طول همهي اين سالها كه ما بزرگ شده بوديم و پير ميشدي، او خوابيده بود. پدر زمزمه ميكرد. حرف ميزد. دورتر ماندم. هنوز يادم نرفته مادر ميگفت اول براي اهل قبور فاتحه بخون. خواندم. شيشهاي را پرآب كردم و خانهاش را شستم. پدر هم آب ريخته بود. دستم را كه گرفت، گفت دلم ميخواد برم هم سعيد و ببينم هم خواهرمو. به ابرها نگاه كردم كه آماده بودند ببارند. به چشمهاش نگاه كردم. دلم ميخواست سير گريه كنم. گفت معلوم نيست حالا بري كي بيايي. و صورتم را بوسيد.
مادر گفت نبايد حسودي كني، پسر عمهته. حسودي ميكرد. پدر او را خيلي دوست داشت، گلرخ هم . ميگفتي خيلي خوشگله. ميترسيدم بزرگ شود، قدّش بلند شود، بلندتر از من. ميترسيدم قدّش به قدّ تو برسد گلرخ. پرسيدم خيلي خوشگله؟ خنديدي. دلم را نشكستي. گفتي نه به اندازهي تو. قدّش بلند بود، وقتي دعوا ميكرديم، گازش ميگرفتم، از حرص گازش ميگرفتم.
چشمهايم را بستم. سعيد، قبرستان و پدرم را پشت پلكهام گذاشتم. نفس كشيدم. سرد بود، ها كردم.
هوكشيد باد. درآهني قبرستان تكان خورد. مشقاسم تكان نخورد. چشم به وحيد دوخته بود كه چشم بسته بود و نفس سردِ قبرستان را تو ميداد. چشم كه باز كرد، پدر روبهرويش نبود.داشت به در نزديك ميشد. پشتش خميده بود. همانجا ايستاد و نگاهش كرد كه ميرفت.
رفت. ميدانستم كه زود برميگردد و همينجا كنار سعيد ميخوابد. سعيد ديگر نميگذارد داييقاسم سيگار بكشيد و پيرتر شود. برميگردد، ميرود خانه با مادر هم خداحافظي كند.
سلام كردم. مادر از خوشحالي خنديد: برگشتي؟ گفتم نميدونم چرا نتونستم برم. پدر نپرسيد چرا نرفتم. قيچي باغبانياش را برداشته بود و با درخت گردوي باغچه ور ميرفت. هر روز باغچه را هرس ميكرد. مادر چاي ريخته بود براي پسرش كه داشت نقاشي ميكرد. پدر را ميكشيد با درخت دردانهاش. خواستم خودم را هم بكشم، با نگاه كنجكاو كودكي كه مدام سؤال ميكند. سؤال را چهطور بايد ميكشيدم. همهي سؤالهاي كودكيام از يادم رفته بود.
پرسيدم اين ديگه چيه؟ شاخهي كوچكي لاي دوپاره آهن دراز تا شد و به زمين افتاد. پرسيدم:آهان مثل قيچي مادره، ولي چرا اينقدر گندهست؟ شاخهي ديگري خم شد و اين بار افتاد روي سرم. پدر گفت: اين قيچي باغبونييه. و دندانهاش را روي هم فشار داد و شاخهي ديگري را بريد. و خنديد.
نقش پدر روي بوم نميخنديد هرچه ميكرد.. قلممو را كناري انداخت. چاي را داغداغ سركشيد. مادر زل زده بود به نقاشي. دستش را جلو برد.گفتم حالا دست نزن خيسه.
دست زده بود. جلو رفت كه دستهاش را بگيرد. پس كشيد. تكان ميداد و گريه ميكرد. پاهايش را به زمين ميكوبيد. شايد سوزش دستش آرام گيرد. آرام نميشد. پاهاي كوچكش را آنقدر روي مهتابي زمين كوبيد كه زخم شد. مادر رفته بود صحرا و فاطمه وعلي خانه تنها بودند. تنور داغ بود از ناني كه صبح مادر پخته بود. گفت : ميآيي منو كول كني؟ و علي كه خواسته بود زورش را نشانِ خواهرش بدهد، فاطمه را روي كولش گرفته بود و رفته بود تنورخانه. افتاده بودند توي تنور. فاطمه روي كمر علي بالا آمده بود و چيزيش نشده بود. پاهاي علي روي خاكستر داغ تنور سوخته و بود و تاول تاول شده بود.علي بيقرار بالا و پايين ميپريد. فاطمه رفت مشتي نمك آورد و ريخت روي زخمهاش. جيغش هوا رفت. مادر با سبدي روي سرش از راه رسيد. علي را كه ديد سبد را پرت كرد كناري و از پلهها بالا دويد. نمك را كه روي زخمها ديد دنبال فاطمه گذاشت.
دستش را پاك كرد. تلخ خنديد و آه كشيد. وحيد گفت بيچاره دايي علي. و نقاشي را برانداز كرد. گفت: سرتقي بودي مادر. زن سرش را تكان داد. گفت: عين باد گذشت، خراب شد. وحيد نگاه كرد به نقاشي كه چند قطره آب رويش افتاده بود. باران نمنم باريدن گرفته بود. پدر سرش را بالا گرفت و از باغچه بيرون آمد. كنارشان نشست. دست برد و چاي را برداشت. بوم را جابهجا كرد و دوباره قلم را برداشت. پدر نگاهش كرد و لبخند زد.
نقش پدر روي بوم نميخنديد هر چه ميكرد.
بوم را كنار در آهني قبرستان گذاشت و قلم مويش را روي صفحهي سفيد كشيد. نه سعيد ميخنديد، نه عمه، نه مادربزرگ و نه پدر. مادر ايستاده بود. باد لاي چادرش ميپيچيد. ا

