تبليغاتX
دوپیکر
از همه جا

۰۰۰۰

و روزها مي‏گذشت و او مي‏گفت، ولي براي خودش. سرش درد مي‏كرد. توي شقيقه‏هاش مي‏كوبيد و دست‏بردار هم نبود. شب، صبح مي‏شد و خورشيد نارنجي مي‏شد و آبي، سياه مي‏شد و او هنوز آن‏جا نشسته بود و... ....

.....

....

....

....

 

 

 

پنج‏شنبه

رؤياهايش را مي‏نوشت كه يادش بماند، تازه كتاب گارفيلد را خوانده بود. مهماني تمام شده بود و

 او داشت فكر مي‏كرد چرا؟ چرا چي؟ چي را بگذار براي بعد. او فقط داشت فكر مي‏كرد چرا.

سرش گرفته بود. و چرا مي‏چرخيد و پاسخي نبود . جلسه‏ي ساعت ۴ را فراموش نكرد . ولي فراموش‏شده پنداشتش. عاقبتش را هم مي‏دانست. ديگر به او زنگ نخواهند زد. حالا كه استاد را پيدا كرده بود.. حالا؟.. مقاله‏اش را هم كه نوشته بود، پس چه مرگش بود؟ امروز بحث مهمي باز مي‏شد و نبودنش.. فكر نكرد.  اين لج‏بازي برايش گران‏ تمام خواهد شد، مي‏دانست. نشست و سيگارش را كشيد. به عقربه‏هاي ساعت نگاه نكرد. اين لج‏بازي برايش گران تمام خواهد شد. سيگار تمام مي‏شد و آفتاب توي اتاق افتاده بود. چه‏قدر اين‏جا گرم است. رؤيايش را دوباره مرور كرد. مهماني تمام شده بود. سرش گيجِ چرا بود.  

جمعه

مرور، مرور، مرور. خاطره، باد، آفتابِ بعداز ظهر . اين‏جا چه‏قدر گرم است!

 

شنبه

هيس ! مي‏خواد بخوابه

 

يك‏شنبه

تلفنت را برندار ... چندبار تكرار كرد

 

دوشنبه

يك اتفاق ساده...

 

سه‏شنبه

نوشت، نوشت، و پاك‏شان كرد

 

چهارشنبه

مثل گربه‏ها كش و قوسي آمد. چه هواي خوبي! سرش را از پنجره بيرون برد. باد لاي موهاش پاشيد. دلش خنك شد. ديگر به چرا فكر نمي‏كرد. چرا كه چرا ندارد. تلفن زنگ مي‏زد. سرش را چرخي داد و باد را خنداند. تلفن را برداشت. سرش گيج مي‏رفت. كِي تلفن را گذاشته بود و كِي فرياد زده بود. كِي رفته بود و كِي زيرِ چشم‏هاش اين همه پف كرده بود؟ زير پايش خالي بود. اين بلندي كه ايستاده بود و تكان اگر مي‏خورد، مي‏افتاد كجا بود؟ مي‏خواست بالا بياورد اين عكسِ لعنتي را. با نگاهي كه نگاهش نمي‏كرد. نگاهي كه از آن‏سوي زمان آمده بود. از آن سوي خاطره‏هايي كه تندتند از مقابلش رژه مي‏رفتند. نگاهي كه مي‏پرسيد و او مي‏دانست چه. تاب نمي‏آورد اين همه بي‏قراري زني را كه مقابلش چنگ به موهايش مي‏كشيد و از حال مي‏رفت. حالش جا نمي‏آمد و او نمي‏آمد. و زن مدام فرياد مي‏كشيد.

.

 

پنج‏شنبه

نوشته‏هايش را خواند و خنديد. هيچ‏كس سر در نمي‏آوَرَد چي نوشته.. گفت: خوبه. فقط يه خواننده داره. و نگاهش به زن افتاد كه از حال رفته بود.

 

جمعه

Don’t Move  را دوباره ديد. نديد. كِي تمام شد؟ انگار فيلم‏ديدن هم حالش را جا نمي‏آورد. اين عكسِ لعنتي با آن نگاهِ..

 

 

نوشته شده توسط نازنین فراهانی  در ساعت 16:57 | لینک  |