اولين بار چهرهي ظريف و زنانهاش را در تايتانيك ديدم. شنيدن اين كه لئوناردو دي كاپريو،
به گرانترين بازيگر هاليوود شده فقط باعث تعجبم ميشد. نه چهرهاش برايم جذابيت يك بازيگر مرد را داشت و نه بازياش مرا به عنوان يك تماشاچي جدي سينما برميانگيخت. اين جدي بودن، گاهي باعث تعصب هم ميشود. چند سال پيش در هند ، با فيلم Catch me if you can ، وقتي بار ديگر او را روي پردهي سينما، ديدم، هنوز مقاومت داشتم. اما من با همهي مقاومتم با او كمي آشتي كردم. "كمي" ، به همان دليل بازماندهي تايتانيك و همان چهرهي ظريف بود كه هنوز خوب به دلم نمينشست اما باور كرده بودم كه او بازيگر تواناييست.
ديدن هوانورد و Departed مرا با بازيگري مواجه كرد كه صاحب تمام قدرتهاي لازم براي يك بازيگرست. لئوناردو دي كاپريو، به ليست بهترين بازيگران زندهگي من پيوست، به ليست كساني كه در مقابل بازيشان، تعظيم ميكنم . آلپاچينو، براندو، دنيرو، مريلاستريپ، ملگيبسون و از بازيگران نسل جديد كه گاهي در واقعي بودن از قديميها جلو ميزنند مثل برادپيت. (يك بار در يك روزنامه خواندم، بازي كليشهاي برد پيت در بابل، و فكر كردم خدايا بازي كليشهاي هم از آن حرفهاست. چگونه و در چه جايگاهي ما ميتوانيم در مورد فيلمي مثل بابل با بازي بينظير و به يادماندني برادپيت و بقيهي بازيگران به خودمان اجازهي نقد بدهيم. وقتي همه چيز درست و درست و درست است.) بازيگراني كه لحظاتي را خلق ميكنند كه من به عنوان يك تماشاچي عاشق سينما، حيرتزده ميمانم كه چگونه ممكن است، اين همه واقعي بودن، اين همه مثل زندهگي بودن؟! لئوناردوي عزيز، در Departed شگفتزدهام كرد، در هوانورد به خاطر بازي عجيب و به يادماندنياش به خاطر واقعي بودنش، اشكم را درآورد. بارها تكرار ميكردم: چه طور ممكن است؟ بارها بلند شدم و نتوانستم روي صندليام بنشينم. بارها حيرتزده، كف زدم و بارها از خود اين سؤال تكراري را پرسيدم كه : ما در سينما چه ميكنيم؟ و باز به اين نتيجه رسيدم كه اينجا همه چيز شوخيست. سينماي ما يك شوخي بزرگ است. نگاههاي ظريف و بيدرشتنمايي ديكاپريو، وقتي ذرهي كلوچه را روي پيراهن آن مرد ميبيند، عصبيت واقعي او ، وقتي جودلا، به غذايش دست ميزند، وسواسي كه در پوست و گوشتش رفته ...و نميدانم منتقد نيستم و كلمات منتقدين را بلد نيستم، فقط ميتوانم بگويم شماها چهقدر واقعي هستيد؟! و لحظهاي ، لحظهاي تصنع در بازيهايتان نيست و ما اينجا چه ميكنيم؟ اين دوفيلم فقط به خاطر بازي ديكاپريو نيست كه اينهمه به وجدم آورده. Departed
و هوانورد فيلمهايي هستند با همهي ويژهگيهاي يك فيلم خوب. اما واقعن چرا در سينماي هاليوود، حتا بازيگري كه يك لحظه بازي دارد، درست سر جايش قرار ميگيرد . هميشه برايم سؤال است كه چگونه؟ ... آنوقت اينجا ، واقعن كدام بازيگر توانسته ما را به اندازهي همان يك لحظه بازي، تكانمان بدهد؟
پل گوگن، از نقاشاي مورد علاقهي منه. به خاطر همينم يكي از نقاشيهاشو كه دوست دارم گذاشتم اينجا، ولي برخي دوستان پيغام گذاشتند كه گوگن رو نميشناسند. اينم يه مطلب خيلي كوتاه در مورد گوگن :

پل گوگن (۹مي ۱۹۰۳- 7ژوئن ۱۸۴۸ )، يكي از قدرتمندترين نقاشان پستامپرسيونيست فرانسوي است. رفتوآمد اتفاقي او، به كافهي Nouvelle Athenes
باعث آشنايي او با كاميل پيسارو و ديگر امپرسيونيستها شد. بنابراين نقاشيهاي اوليهي او تحت تاثير امپرسيونيستها به خصوص پيسارو بود. نقاشيهاي گوگن به لحاظ فرم و رنگ بسيار پرمعناست. او معتقد بود كه خويشاوندي نزديكي ميان نقاشي و موزيك وجود دارد. نقاش ميتواند رنگها را مانند نتهاي موزيك، انتخاب كند. اين ايده بعدها توسط كاندينسكي نيز اجرا شد. گوگن از اكسپرسيونيسم و نقاشي آبستره نيز تاثير پذيرفت. اما با دريافت كميتهاي سمبليك خطوط، سطوح و رنگها به نوآوري پرداخت. در سال ۱۸۸۵ گوگن از خانوادهاش جدا شد و خود را كاملن وقف نقاشي كرد. در ۱۸۸۶ به پون-اون در بريتاني پناه برد. در سال ۱۸۹۱ به تائيتي و جزاير ماركيسز رفت، با اين اميد كه بهشت گمشدهاش را بازيابد. جايي كه منبع الهام ۶۶ تابلوي نقاشي او بود. سوژههاي گوگن، فضاي محلي و روستائيان بودند. او بعد از سفري به پاريس مجددن به اين منطقه بازگشت
و در همانجا مُرد
