بعضی فیلمها، آنقدر تاثیرگذارند که حتا تا سالها از یاد نمیروند.
کوهستان بروکبک برای او چنین فیلمی بود. فیلمی که لذت دیدنش را بارها، به تنهایی و با دیگران برده بود. فیلمی بود که دوست داشت با همه ببیند. همین کار را هم کرده بود. با تکتک دوستانش فیلم را دیده بود. بعضی آدمها هم، تاثیر خودشان را میگذارند. هیث لجر جزو بازیگرانی بود که برای او دیگر، بازیگر نبود. کسی بود که میشناخت.
قبلترها اورا در Patriot و 10 Things I Hate About You دیده بود، اما هیث لجر برای او، جوان کم حرف، با آن گویش زیبا و به یادماندنیاش، در فیلم کوهستان بروکبک بود. او لحظات فیلم را زندهگی کرده بود . سکانس پایانی فیلم را که او به عکسی که به در کمد زده بود، نگاه کرد و گفت: قول میدم و حرفش را نیمهتمام رها کرد، هیچگاه از یاد نمیبرد.
زیر دست گریمور نشسته بود. منشی صحنه داشت خبرهای روزنامه را بلند
میخواند. اول اسم را درست نشنید. خبر خوانده شده بود و او نشنیده بود. بعضی وقتها ما با تاخیر
میشنویم و این از آن لحظات بود.
یکباره شنید. برگشت. جوری که قلم موی گریمور به صورتش خورد: گفتی چی؟ هیث لجر؟
بدجور به هم ریخته بود. این چه حسی بود؟ بغض داشت. از این حس خجالت
میکشید. رنگش پریده بود. دلش
میخواست بلند شود و چند لحظه خلوت کند. موسیقی زیبای کوهستان
بروکبک توی گوشش میپیچید. دلش میریخت. صدای او، وقتی از دخترش پرسید: ? He loves you و چهقدر با دوستانش ادای او را درآورده بودند و کیف کرده بودند . ادای حرف زدنش که لبهاش را تکان نمی داد و کلمات از لای دندانش انگار به زور بیرون می ریخت. . چه قدر بازی او را تحسین کرده بود و حالا این چه حسی بود؟ حسی مثل یک خاطره از کوهستان بروک بک.
دلش میریخت. با بدجنسی آرزو کرده بود ای کاش آن یکی... گریمور نگاهش کرد: بابا مهم نیست، فک و فامیلت که نیست.
خجالت کشید. سعی کرده بود خودش را کنترل کند، ولی انگار نتوانسته بود. گفت: مثل این که باید به این تسلیت بگیم. خجالت کشید. خندید: نه بابا چه طور؟ و همه خندیدند. این حس چه بود؟ داشت گریهاش میگرفت. نفس عمیقی کشید و به خودش مسلط شد.
