پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387
تولد
تولدم مبارک !
واسه چی این قدر روز تولدم واسم مهمه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
انگار آسمون سوراخ شده، تو این روز منم افتادم زمین. اصلن همه چیز فرق می کنه رنگ زمین و آسمون و قیافه ی خودم حتا. اصلن شادی عجیبی دارم. تو پوست خودم نمی گنجم فکر می کنم خیلی آدم مهمی هستم. تمام دنیا باید بهم تبریک بگن. خلاصه خیلی جدی می گیرم. دست خودمم نیست.
منم این جوریم دیگه.
چهارشنبه هشتم خرداد 1387
نشسته بودم و داشتم با خودم فکر میکردم چند روز دیگر زندهام توی همین خیال بودم که صدای باز شدن در را شنیدم. ولی در باز نشده بود. سرم را چرخاندم و به اطراف یک نگاه سریع انداختم. آنقدر سریع که همه چیز را فلو دیدم ولی دیدم. کسی در اتاق نبود. سرم را پایین انداختم و دوباره به موضوع برگشتم چند روزه دیگر... صدای بسته شدن در این بار آرام و با طمأنینه، حتا غژغژ هم کرد. سرم را چرخاندم. و بعد یک نگاه سریع به اطراف که همه چیز را فلو ... کسی در اتاق نبود. دوباره به موضوع برگشتم چند روزه دیگر زندهام. توی همین خیال بودم که ضربهای به در خورد و در باز شد، آرام و با طمأنینه، حتا غژغژ هم کرد. سرم را که چرخاندم صدا قطع شد. یک نگاه سریع به اطراف انداختم. اتاق خیلی بزرگ نبود از این جا لازم نبود سرم را زیاد بچرخانم. همه چیز واضح و شفاف بود. کسی میان اتاق نشسته بود. سرش پایین افتاده بود. شیرجه زدم و رفتم پایین. مُرده بود.

