دوپیکر
از همه جا
پنجشنبه بیست و ششم دی 1387
تصمیم کبرا
از دست خودش عصباني بود
باز طفره رفته بود
براي او نه
براي جوابي كه ميخواست به خودش بدهد. رويش را برگرداند و سرش را كرد زير پتو.
باز يادش رفته بود كجاست. باز يادش نمانده بود كسي در همين چند نفسيي اوست. ديگر خندهاش نگرفت
خوابش گرفت. تلفنش را برداشت. توي آن را نگاه كرد. توي تويش را كه نه، همين روها را. تويش اگر ميرفت باز آنوقت خجالت ميكشيد.
از خودش كه نه
از خودش...
دستش را دراز كرد و موبايل را برگرداند سرجاش. همين ساعت را كوك كند كافيست. چشمهاش سنگين شده بود. گفت: شب بهخير. نفس توي صورتش ميخورد.
باز طفره رفته بود
براي او نه
براي جوابي كه ميخواست به خودش بدهد. رويش را برگرداند و سرش را كرد زير پتو.
باز يادش رفته بود كجاست. باز يادش نمانده بود كسي در همين چند نفسيي اوست. ديگر خندهاش نگرفت
خوابش گرفت. تلفنش را برداشت. توي آن را نگاه كرد. توي تويش را كه نه، همين روها را. تويش اگر ميرفت باز آنوقت خجالت ميكشيد.
از خودش كه نه
از خودش...
دستش را دراز كرد و موبايل را برگرداند سرجاش. همين ساعت را كوك كند كافيست. چشمهاش سنگين شده بود. گفت: شب بهخير. نفس توي صورتش ميخورد.
نوشته شده توسط نازنین فراهانی
در 2:50 | لینک ثابت
•
