دوپیکر
از همه جا
سه شنبه ششم مرداد 1388
این هم از ما...
سرش را بر بالین خواب گذاشت. توی دلش چنگ می زدند. خوابش نمی برد چرا. خوشحال بود، خوابش ولي چرا نمي برد.
سرعتش را زیاد کرد. صدایش را روی تلفن شنیده بود که خسته بود و گرفته. گفته بود برگشتم. گفت: خوبی؟ صدایش انگار از ته چاه درآمده بود. دوباره که پرسیده بود گریه کرده بود. غروری نمانده بود که پنهانش کند. موهای شقیقه هاش سفید شده بود. نگاهش کرد. دستی به صورتش کشید. گفت: اینا رو تازه زدم. عین برف شده. بعد هم لبخند زد. لبخندش مثل زهر شده بود از تلخی. نشست. این سکوت لعنتی را فقط صدای فنجان ها می شکست که منتظر قهوه شان روی بار نشسته بودند. این سکوت لعنتی با بغض ترکید و توی فنجان قهوه خالی شد. اشکش چرا بند نمی آمد؟ آمده بود دوستش را بعد این همه مدت ببیند که آرامش کند ... از يادش ببرد آن همه روزها و شب هاي تلخ را... آمده بود بگويد اين هم مي گذرد... یا چه غلطی بکند این جا. اين دردها كه درمان ندارد!!... آمده بود بنشیند و داغ بگذارد روی داغش؟ سرش را بالا گرفت و سرفه ای توی فنجان کرد. گفت: خب؟
لبخندش عین زهرمار بود . این قهوه چه تلخ بود!
همین روزها .... تاریخ بی تاریخ
------------------------------------------------------
بیا
فردا دير ميشود
امروز بيا
پشت ديوار بتوني بايست
صدايم نكن
صدايم نكن مادر
بيا آنجا
يك درخت سبز آنجا هست
يادم داده بودي وقتي كودك بودم
درخت سبزی بود
كه تو
نشانه هاي آرزوهايت را به آن گره مي زدي
مادرم
بيا پشت ديوار بتوني بايست
فريادهايم را نشنيده بگير
درد ندارم
دارم بهانه ميگيرم ...
مادر به درخت آب هم بده
زرد ميشود
يادت نرود.
نوشته شده توسط نازنین فراهانی
در 19:11 | لینک ثابت
•

